نيكى به بدى ، و اين حكم در ماوراى منافع فردى قرار دارد ، و حتى اگر بگويند يك كسى در هزار سال پيش پاداش نيكى را به نيكى داد ، مورد تحسين ماست ، و يا يك كسى پاداش نيكى را به بدى داده است ، مورد تقبيح ماست ، كار اولى را خوب و كار دومى را بد مىدانيم .
كسى نمىتواند انكار كند كه دو نوع كار وجود دارد ، يك نوع براى بشر قابل ستايش است ، قابل تحسين و با ارزش است ، و يك نوع كارهاست كه يا بىارزش است و يا ضدارزش . انسان اگر ذهن خودش را مجرد كند و دو نوع كار و دو كاركننده مثلًا ابوذر و معاويه را در كنار يكديگر قرار بدهد و بخواهد دربارهء آنها حكم كند ، مىبيند ابوذر كسى بوده كه معاويه حاضر شده بود مال و منال و همه چيز در اختيار او قرار دهد و او را از هر جهت تأمين كند ، فقط او در برابر اين مواهب ، خودش را وابسته به او كند و از مبادى و اصول خودش كه يك اصول انسانى است دست بردارد . در مقابل ، معاويه را يك شخص نيرنگباز و كسى كه همه چيز را مىخواهد وسيله براى خودش قرار بدهد مىيابد . طبعاً آن انسان اولى ( ابوذر ) را تقديس مىكند و دومى را تقبيح . اين امر را در موارد ديگر كه سابقهء ذهنى هم وجود نداشته باشد مثل چومبه و لومومبا نيز مىتوان آزمايش كرد و عينا همان نتيجهء سابق را به دست آورد .
پس حرف اول اين است كه ما كار نداريم كه آمدند تحليل كردند و گفتند همهء خوبيها و بديها برمىگردد به اعتبار و دوست داشتنها . بسيار خوب ، اين مطلب سر جاى خود محفوظ ، در درجهء اول ما مىخواهيم ببينيم كه چنين احكام عام مشترك در همه افراد بشر وجود دارد يا ندارد ؟ اگر وجود دارد ( كه وجود هم دارد ) در درجه دوم پى توجيهش مىرويم كه ببينيم آنطور كه گفتهاند قابل توجيه نيست ؛ يا نه ، حتى بر اصولى كه آقاى طباطبائى و امثال راسل گفتهاند قابل توجيه است ؟
توجيه « بايد » هاى كلى
گفتيم دو نوع بايد و نبايد داريم ؛ يك نوع بايد و نبايد فردى و جزئى كه در روزمرّه با آن مرتب مواجه هستيم : من بايد فلان غذا را بخورم ، من بايد فلان لباس را بپوشم و نظاير اينها . نوع دوم بايدها و نبايدهاى كلى كه نمونهء آن ذكر شد .
حالا اين خوب و بدهاى كلى چه ريشه و چه مبنايى دارد ؟ بعد از آنكه خوبى و