پس يك اشكالى كه به حرف ايشان ( علامه طباطبائى ) وارد است اين است كه عالم اعتبار را به همهء موجودات زنده نمىشود [ تعميم ] داد ، عالم اعتبار مخصوص به انسان است ، آن هم عقل عملى انسان .
بعد ايشان بحث « ادراكات اعتبارى » را ادامه مىدهند « 1 » كه بيشتر به درد علم اصول مىخورد تا فلسفهء اخلاق ، و آن مقدارى كه با فلسفهء اخلاق مربوط مىشود همين مقدارى است كه بيان شد .
« بايد » هاى ثابت و « بايد » هاى متغير
سپس ايشان مىگويند : اين « بايدها » و « نبايدها » را انسان براى رسيدن به يك سلسله مقصدها اعتبار كرده است و از آنجا كه مقاصد متغير است قهراً احكام هم متغير خواهد بود ، چون تا وقتى آن مقصد هست اين « بايد » هم هست ، وقتى آن مقصد تغيير كرد قهراً آن « بايد » هم تغيير مىكند ، و لهذا ايشان مىگويند : ادراكات اعتبارى بر خلاف ادراكات حقيقى ادراكات موقت و غير جاويدند ؛ و تقريبا به حرف اينجا مىرسد كه اخلاق و دستور نمىتواند جاويد باشد . بله ، ايشان مىگويند كه اصول اعتبارات [ باقى است ] و يك سلسله اصول براى اعتبارات قائل هستند كه لا يتغير است . اينها در حدود پنج شش اعتبار است . اينها ثابت هستند و بقيه همه متغير هستند « 2 » . اين اعتبارات ثابت مثل اصل اعتبارات وجوب و يا اصل استخدام و نظاير آنها هم كه ايشان قائل هستند ، در بحث « جاودانگى اخلاق » دردى را دوا نمىكند .
از اينجا ما بايد وارد بحث « بايد » ها بشويم . بدون شك بعضى از بايدها فردى و
هامش
مىدهد ، نه اينكه تصورها پشت سر يكديگر مىآيند كه تداعى معانى است . اينجا وحدت دو شئ و « اين آن است » است نه توالى چيزهاى گوناگون . در اين روضهها و مرثيهها كه باعث گريه مىشود از همين راه است ، يك تعبير شاعرانه مىكنند و احساساتى كه انسان راجع به آن مطلب دارد با احساساتى كه نسبت به اين مفهوم دارد يكى مىشود و باعث گريه مىشود .
( 1 ) . رجوع شود به اصول فلسفه ، اواخر مقالهء ششم .
( 2 ) . البته ايشان راجع به اين مسأله زياد بحث نكردهاند ولى اساس تئوريشان بر اين است كه ما دو گونه اعتبار داريم و براى اعتبارهاى ثابت به عدل و ظلم و امثال آن مثال مىزنند و مىگويند حسن عدل و قبح ظلم يك امر اعتبارى است ولى اعتبار ثابت و لا يتغير است ، اما خيلى از اعتبارات داريم كه اينها اعتبارات متغيرند .