نرساند باطل است . غير از راه لغويّت راه ديگرى ندارد . يك امر عينى نيست كه ما بخواهيم تجربه كنيم . نه از طريق قياسى و منطقى و نه از طريق تجربى [ قابل اثبات نيست ] . اما از طريق قياسى به دليل اينكه مبادى قياس بايد از بديهيات اوليه يا محسوسات يا وجدانيات و يا مجربات باشد ، در صورتى كه حكمت عملى مربوط است به مفهوم خوب و بد ، و مفهوم خوب و بد از بايدها و نبايدها انتزاع مىشود و بايدها و نبايدها تابع دوست داشتنها و دوست نداشتنهاست و دوست داشتن و نداشتن در افراد يكسان نيست ، مردم به حسب وضع شخصى و منافع شخصى هر كدام و هر دسته و يا هر طبقه و يا هر ملت و يا پيروان هر عقيده هدفها و خواستههاى متفاوت دارند و هر گروهى چيزى را دوست مىدارد . پس بايدها و نبايدها و قهراً خوبيها و بديها كاملا امور نسبى و ذهنى مىباشند . پس معانى اخلاقى يك سلسله امور عينى نيست كه قابل تجربه و يا قابل اثبات منطقى باشد . تجربه يا قياس صرفا در امور عينى جريان مىيابد .
اكنون بايد مسأله را در دو مرحله بررسى كنيم ؛ يكى اينكه ببينيم آيا عملا يك احكام مشترك و كلى و دائم در وجدان افراد وجود دارد يا ندارد ؛ يعنى آيا علاوه بر خوبى و بدىهاى موقت و جزئى و فردى كه به طور قطع وجود دارد ، آيا در وجدانها يك سلسله مسائل هست كه ديدگاههاى افراد در آنها يكسان باشد ؛ يعنى جنبهء فردى و « براى من » در كار نباشد مثل سليقهها و مذاقهاى شخصى كه در آنها تنها مسألهء « براى من » مطرح است ؛ آيا چنين احكام كلى كه حتى انسان احيانا علىرغم خوبيها و بديهاى فردى حكم كند ، وجود دارد يا ندارد ؟
دوم اينكه ببينيم اگر چنين « بايد » هاى كلى داشته باشيم ريشه و مبناى آنها چيست ؟
آيا بايدهاى كلّى وجود دارد ؟
ممكن است كسى بگويد : تحليل مطلب را من نمىدانم ، همينقدر مىدانم كه من و همهء افراد ديگر يك حكم كلى داريم كه مثلًا حكم مىكنيم به اينكه راستى فى حد ذاته خوب است ، حالا ريشهء خوبى هرچه مىخواهد باشد و ريشهء اين حكم هرچه مىخواهد باشد ؛ يا مثلًا پاداش نيكى را به نيكى دادن خوب است ، نه پاداش