اجتماعى هم يك امر فطرى است ، ولى اين فطرتى است كه با فطرت ديگر تعديل شده ، كه يك فطرت را كنار فطرت ديگر قرار دادهاند و يك امر فطرى يك امر فطرى ديگرى را تعديل مىكند ؛ و گاهى در تفسير تصريح مىكنند كه انسان مدنىّ بالطبع نيست بلكه مدنىّ بالتبع است . در اينجا مىگويند انسان مدنىّ بالطبع است ولى طبعى كه اينجا مىگويند همان تطبّعى است كه جاهاى ديگر مىگويند ، يعنى قبول ندارند اين مطلب را كه انسان به حسب غريزه اجتماعى آفريده شده باشد ، اجتماعى بودن را نتيجهء تعادل و تزاحم دو غريزه مىدانند . در اين جهت حرف ايشان تا اندازهاى شبيه حرف پيروان نظريهء تكامل و داروينيستهاى امروز مىشود كه اصل در انسان و حيوان تنازع است . همين اصل استخدام بالاخره صورت محترمانهاى از تنازع بقاست كه اصل در انسان تنازع است و تعاون در اثر تنازع پيدا شده است ؛ انسان به حسب غريزه براى بقا تنازع مىكند ، ولى دشمن كه هميشه يك چيز نيست ، چند تا انسان وقتى در مقابل دشمن مشترك قرار مىگيرند ، با عقل خودشان احساس مىكنند كه به تنهايى نمىتوانند با او معارضه كنند و يگانه راه تقاومشان همدست شدن با ديگران است و از اينجاست كه اساس تعاون به وجود مىآيد ، مثل پيمانهاى سياسى كه دولتها با يكديگر مىبندند . اين پيمانها كه روى حس انسانى نيست ، تنها براى دفع خطر مشترك است ، و در حقيقت اين تعاون ناشى از تنازع است ، و لهذا دشمن مشترك كه از بين برود جنگ بين دوستها شروع مىشود ، و باز پس از مدتى ميان گروه غالب اختلاف پيدا مىشود و جنگ در مىگيرد و همچنين ؛ و اگر در نهايت امر دو نفر باقى بمانند ، بين آنها هم جنگ واقع مىشود . و هرچه كه دستورهاى اخلاقى در مورد تعاون و دوستى و يگانگى و اينها داريم ، اگر ريشهاش را بگرديم از تنازع ناشى مىشود ، و معنايش اين است كه اگر مىخواهى در مقابل دشمن باقى بمانى ، راهش راستى و درستى و نظاير اين دستورات است . اين حرف پيروان نظريهء تكامل است و مىشود چنين حرفى را از كلمات ايشان ( علّامه طباطبائى ) استنباط كرد . هرچند صريحا چنين حرفى را نزدهاند ولى لازمهء حرفشان اين است .
اشكال
يك خدشه يا توضيح و تفسيرى در اينجا هست و آن اينكه اين اصل استخدامى