است از نظر ديگران خوب باشد ، و اگر بنا باشد احكام نسبى باشد هيچ كس حق اعتراض ندارد و او ( هشترودى ) هم حق ندارد به استفاده از تكنيك در راه برادركشى اعتراض كند .
علت تفكيك حقيقت و اخلاق
گفتيم كه ميان جاودانگى حقيقت و جاودانگى اصول اخلاقى تفكيك كردند و حق هم همين است كه تفكيك كنند . حال بايد ببينيم كه چرا حساب اخلاق را از [ حساب ] حقيقت جدا كردند ؟ حقيقت عبارت است از اصلهاى نظرى و اخلاق عبارت است از اصلهاى عملى ، و به عبارت ديگر ، اخلاق داخل در حكمت عملى است و حقيقت داخل در حكمت نظرى است ، و اصول حكمت عملى را نمىشود داخل در حقيقت كرد ، زيرا حكمت نظرى بيان مىكند حقايق را آنچنانكه هستند و يا بودند ، يعنى اين حكمت نمايشگر واقعيت است آنچنانكه هست ، ولى حكمت عملى محدود به انسان است و بحث در آن مربوط به « چه بايد » هاست و آن اينكه انسان بايد اينجور رفتار كند يا آنجور رفتار كند ، يعنى ماهيت حكمت عملى ماهيت انشاء است ، ولى ماهيت حكمت نظرى ماهيت اخبارى است ، از واقعيت و نفس الامر خبر مىدهد ، لذا اين صحبت پيش مىآيد كه آيا مطابق با نفس الامر هست يا نه ؟ و اگر مطابق بود ، به طور جاودانه مطابق است يا نه ؟ ولى در اخلاق ، اخبار و مطابقت با واقع در كار نيست .
در كتابهاى خودمان بحث عقل عملى و عقل نظرى به عنوان دو عقل و دو قوه در انسان مطرح شده است و اين مسألهء عقل نظرى و عقل عملى و تفاوت اساسى آن دو يكى از مواردى است كه به نظر ما در كتابهاى ما به قدر كافى دربارهاش بحث نشده است هرچند كه سرنخ خوبى در اين مورد به دست دادهاند . آنچه كه دربارهء اين دو عقل بحث كردهاند ، جنبهء روانشناسى دارد كه در انسان دو قوه وجود دارد ، يكى به نام « عقل نظرى » و يك قوه ديگر به نام « عقل عملى » . بعد گفتهاند عقل نظرى عبارت است از قوهاى كه در نفس هست و با آن قوه نفس مىخواهد عالم خارج از خودش را كشف كند ، و عقل عملى عبارت است از آن سلسله از ادراكات از آن جهت كه نفس مدبّر بدن هست و مىخواهد تدبير كند بدن را . به عبارت ديگر عقل عملى جنبهء