هم در مورد شرافتهاى اخلاقى قائليم كه همه برمىگردند به امرى كه آن امر كمال بالذات است براى انسان ، و آنجا ديگر نمىگوييم براى چه .
اينها هم حرفشان اين است ، مىگويند : نه كارگر بايد نظرش به مزدى باشد كه مىگيرد و نه ديگرى ( كارفرما ) بايد چنين چشمداشتى داشته باشد ، بلكه انسان بايد اذعان كند كه يك موجود كارگر است و شرافت و كمال و همه چيزش به كار است . اين مطلب خود به خود يك جنبهء عرفانى و معنوى پيدا مىكند ( تا به قضيهاى جنبهء معنوى ندهند ، آن شور لازم را پيدا نمىكند ) .
در اينجا مطلب يك شكل عرفانى به خودش مىگيرد ، و درست همان حرفى را مىزنند كه عرفا در مقابل فلاسفه مىگفتند . فلاسفه تقريبا انديشه را كليد انديشه مىدانستند و كمال انسان را در كمال انديشهاش مىدانستند « 1 » و وقتى مىخواستند فلسفه را در اوج معنوى تعريف كنند مىگفتند : « صيرورة الانسان عالما عقليّا مضاهيا للعالم العينىّ » كمال او را در اين مىدانستند كه جهان را آنگونه كه هست كشف كند و بشناسد « 2 » ؛ و روى همين جهت است كه در واقع از نظر آنها جوهر انسان وجود عقلانى اوست :
هامش
( 1 ) . البته كمال انسان را در دو جهت مىدانستند : نظرى و عملى . كمال نظرى در تعقل هستى بود آنچنانكه هست و كمال عملى در بودن آنچنانكه بايد و در انجام دادن آنچنانكه بايد .
( 2 ) . در مورد اين مسأله كه كمال انسانيت به چيست ، مىتوان گفت كه يك منطق واحدى هنوز وجود ندارد كه بگوييم كمال انسان به طور مسلّم در چيست . در اينجا مكتبهاى خيلى مختلفى هست . مثلًا بعضى كمال انسان را در قدرت و انسان كامل را انسان مقتدر مىدانند . در فلسفههاى امثال « نيچه » وقتى انسان برتر را تعريف مىكنند ، به معناى انسان مقتدرتر تعريف مىكنند . [ برخى اصلا به « كمال » و « كامل » ] معتقد نيستند و حتى تصريح مىكنند كه به هيچ مفهوم « كامل » اساساً معتقد نيستند ؛ مىگويند كمال وجود ندارد ، تكامل وجود دارد . كمال از نظر اينها يك مفهوم « استاتيك » و جامد است ، زيرا به معنى به يك مرحله رسيدن و توقف كردن است ؛ تكامل يك مفهوم « ديناميك » است . بنابراين انسان كامل به معناى اين كه به حد نهايى كمال رسيده باشد و در آنجا توقف كرده باشد وجود ندارد ، مسير است و حركت و تكامل ، و در هيچ جا هم نمىايستد .
بعلاوه فلاسفه انسان را - و كار انسان و كمال انسان را - از زاويهء فردى مىديدند و در اين جهت حكما و عرفا يكى بودند ؛ يعنى قائل بودند كه انسان به صورت انفرادى هم مىتواند به كمالات خودش برسد( قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى وَ فُرادى )[ سبأ / 46 ] . اين نظريه نيز از طرف ماركسيسم مورد انتقاد قرار گرفت .