خوبى هم هست . ما كار نداريم كه اقتصاد زيربنا هست يا نه ؛ فرض مىكنيم اقتصاد زيربناست ، آيا لازمهء زيربنا بودن اقتصاد جبر تاريخى است - به طورى كه اينها مىگويند - يا نه ؟ اينجا يك نكتهاى هست كه اينها به اين نكته توجه نكردهاند . جبر در موردى گفته مىشود كه انسان نتواند تأثيرى در وضع داشته باشد ، يعنى كارى در ماوراء اختيار انسان صورت مىگيرد ، چه انسان بخواهد و چه نخواهد صورت مىگيرد ، مثل همان زلزله كه مثال زديم يا مثل ستارهاى كه پيشبينى بشود كه در زمان معين با زمين برخورد خواهد كرد . انسان در برابر چنين امورى هيچگونه اختيارى ندارد و جز تسليم چارهاى نيست .
ولى بعضى مسائل است كه ضرورتا وجود پيدا مىكند و وقوع قطعى ، قابل پيشبينى است ولى قطعيت خودش را از اختيار انسان دارد ، يعنى عقل انسان روى خصلتى كه در اختيار خودش دارد كه به تعبير آقاى طباطبائى هميشه اخفّ و اسهل را اختيار مىكند ، چنين حكم مىكند . مثلًا اگر كالايى در بازار باشد به قيمت معيّنى ، بعد كالاى ديگرى كه تمام امتيازات آن را بعلاوهء بعضى امتيازات بيشتر دارا باشد و قيمتش هم از آن ارزانتر باشد به بازار بيايد ، شكست كالاى قبلى قطعى است و كاملا قابل پيشبينى است كه به زودى جاى خود را به رقيب جديد كه داراى امتيازات بيشترى است خواهد داد و از بازارها برچيده خواهد شد ( مثل جوراب نخى و جوراب نايلونى ) . پس در اين جور موارد ، ورشكستگى امرى قطعى و جبرى است ، اما آيا به معناى اين است كه انسانها نمىتوانند بر خلاف آن عمل كنند ؟ يا نه ، جبرى است كه انسانها مىتوانند بر خلافش عمل كنند ولى نمىكنند ، يعنى خلاف عقلشان است ، نه اين كه قدرت ندارند . لذا اگر كسى از آنها بپرسد چرا آن كالاى قبلى مثلًا جوراب نخى را نمىخريد و جوراب نايلونى را مىخريد ، مىگويند : مگر ديوانهايم كه جنس نامرغوب را با قيمت گرانتر بخريم ؟ ! و هيچگاه نمىگويند كه نمىتوانيم آن را بخريم و مجبوريم اين را بخريم . اما اين ضرورت و قطعيت ، جبر نيست ؛ يعنى اگر انسانها تصميم بگيرند كه همان كالاى نامرغوب را با قيمت گرانتر بخرند ( مثل مبارزهء منفى كه گاندى به راه انداخت ) مىتوانند ، نه اينكه اختيار نداشته باشند « 1 » .
هامش
( 1 ) . اشكال : وقتى كه انديشهء انسان از اقتصاد سرچشمه مىگيرد ، نتيجهاش اين است كه اقتصاد محرك است .
جواب : اقتصاد محرك است ، يعنى محرك اختيار انسان است .