مطلب اينكه آيا دعوت به عمل در فلسفهء ماركسيسم جايى دارد و حال آنكه اين فلسفه قائل به جبر و حتميت تاريخى است ؟
براى رفع اين تعارض و حل اين مشكل بود كه ماركس و انگلس آمدند نوعى « امر بين الامرين » درست كردند كه انسان در عين اينكه از نوعى آزادى و اختيار برخوردار است تاريخ هم سير خودش را به طور جبرى انجام مىدهد .
« امر بين الامرين » در فلسفهء ماركسيسم
[ مقدمتا بايد بگوييم كه ] انسان در مقابل حوادث نيرومندى كه در خارج از وجود او اتفاق مىافتد مثلًا زلزله سه وضع مىتواند داشته باشد :
يك وضع اين است كه زلزله براى انسان نه قابل شناختن باشد و نه قابل جلوگيرى ، مثل وضعى كه انسان تقريبا تا به حال در مقابل زلزله داشته است كه نه برايش قابل شناختن بوده نه قابل جلوگيرى . قهراً در اين صورت انسان در مقابل زلزله يك موجود دست بسته است و جز تسليم در مقابل آن راه ديگرى ندارد .
وضع دوم اين است كه آن حادثه يك امر غير قابل مقاومت باشد ولى انسان مىتواند نسبت به آن آگاهى پيدا كند و زمان وقوع آن را تشخيص بدهد و به حكم اين كه آگاه مىشود ، خودش را مىتواند به نحوى با آن تطبيق بدهد به اينكه مثلًا از مسير زلزله خارج بشود ، كه هم اكنون در اين فكر هستند كه آيا مىشود به وسيلهء علوم تا حدى مثلًا به اندازهء حيوانات وقوع زلزله را پيشبينى كرد و در نتيجه از خطرات آن در امان بود ؟
وضع سوم اين است كه انسان حتى بتواند مسير آن را عوض كند و يا به طور كلى جلوى آن را بگيرد ، و اگر انسان در مورد زلزله به اين مرحله نرسيده لااقل در سيلها توانسته است با بستن سدها و احداث مسيلها و نظاير آن تا حدى چنين كارى را بكند ، و حتى در مورد زلزله هم اين احتمال هست كه انسان بتواند آن موادى را كه سبب انفجار مىشود به مسيرهاى معينى مثلًا اعماق اقيانوسها يا بيابانها برگرداند و مناطق مسكونى را از خطر دور نگهدارد . اكنون در باب تاريخ چه مىشود گفت ؟ آيا به هيچ وجه انسان دخالتى در مسير آن ندارد ؟
مسلّماً اين حرف را آنها نمىزنند .