شك در زمان دوم وابسته به طبقهء حاكم بود و ديگر طبقهء محكوم را نداشت ) .
پس انسان ملعبهء وضع اجتماعى خودش نيست ، دو وضع و دو طبقهء مختلف پيدا مىكند ولى يك انسان است . پيغمبر ( ص ) آن روزى كه مبعوث شد به رسالت و در نهايت رنج و شدت بود ، و روزى كه شخص اول عربستان بود ، يك شخص بود . يك مصداق روشن اين مطلب همان جريان « ثعلبه » است كه داستانش را در بعضى از تفاسير در ذيل آيهء شريفهء
« لَئِنْ آتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ »
« 1 » نقل مىكنند . قرآن كه در اين آيه انتقاد مىكند ، به اين معنى است كه انسان مقهور طبقهء خود نيست .
بدون شك انسان در معرض تغيير و عوض شدن هست ، ولى نه اين كه اين تأثير جبرى باشد و اختيار از او سلب شود ، بلكه مىگوييم انسان مىتواند شخصيتى داشته باشند ما فوق قدرت پول و ثروت . اما ماركسيسم چنين شخصيتى براى انسان قائل نيست . البته ما هم تأثير طبقه را قبول داريم ، ولى ما يك رابطهء امكانى اقتضائى قائل هستيم ، آنها يك رابطهء وجوبى و ضرورى . از نظر ما رابطهء طبقه و ذى الطبقه رابطهء اقتضائى و امكانى است و از نظر آنها رابطهء علّى و ضرورى ؛ يعنى از نظر ما تأثير وضع طبقه بر شخص ، محتمل است . هرچند اين احتمال قوى باشد ، مثلًا 99 % باشد ، باز بالاخره ممكن است نه ضرورى و از قبيل تأثير همنشينى است ، نه علت تامّه . آنها به يك اقتضا بيشتر قائل نيستند . ما به چندين اقتضا قائل هستيم و البته ما هرگز نفى اين اقتضا را نمىكنيم . آنچه در قرآن آمده است تأثير اين مقتضى است نه تمام مقتضى بودن اين قضيه ( طبقه ) . بسيار غلط است اگر آنچه در قرآن تحت عنوان ملأ ، مترف ، مستضعف و امثال اينها آمده حمل بر اين شود كه خوب ، قرآن خواسته است به اختلافات تاريخى ، ماهيت طبقاتى و مادى و اقتصادى بدهد « 2 » .
هامش
( 1 ) . توبه / 75 .
( 2 ) . سؤال : اينها كه مادى هستند چرا تنها اقتصاد را علت مىدانند و مثلًا قدرت و مقام را عامل نمىدانند ؟
جواب : اين كه اقتصاد را عامل مىدانند صرفا براى اين نيست كه مادى فكر مىكردهاند و براى توجيه مادىگرى به اقتصاد متوسل شدهاند ، بلكه ماركس خود يك فرد اقتصاددان و جامعهشناس هم بود و از نظر اقتصاددانى و جامعهشناسى به اين اصل رسيد كه حركات تاريخ تابع اوضاع اقتصادى است ، يعنى او در حقيقت به تجربه استناد مىكند ، نه اين كه خواسته باشد ماديت فلسفى خودش را توجيه كند و يك عامل مادى ( هرچه مىخواهد باشد ) پيدا كند تا اشكال شود كه چرا به اقتصاد چسبيد و مثلًا جنس يا قدرت را عامل به شمار نياورد .