تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 635

مساهمون:

ص٦٣٥
ما جنگ عقيده‌اى كه اصالت داشته باشد نداريم ، بلكه جنگ عقيده‌اى كه ناشى از جنگ طبقاتى باشد هست ، و همچنين جنگ نژادى اصيل نداريم ، بر خلاف ابن خلدون كه محرك تاريخ را عصبيت مىداند اعم از عصبيت نژادى يا دينى . حالا آيا واقعاً در تاريخ مبارزه‌اى كه ماهيت طبقاتى به مفهوم اقتصادى نداشته باشد و مثلًا نژادى « 1 » يا عقيده‌اى باشد وجود ندارد ؟ ما حرفمان اين است كه لااقل گوشه‌اى از تاريخ ، و مخصوصاً آن قسمت مقدس از تاريخ ، قسمتى است كه انسان به انگيزهء حق‌طلبى و حق‌جويى مبارزه كرده است ؛ يعنى انسانى نه فقط به خاطر منافع طبقاتى خودش ، بلكه به خاطر برقرارى عدالت از آن جهت كه عدالت است جنگيده است ؛ نه از آن جهت كه عدالت تأمين‌كنندهء منافع او بوده است ، بلكه چه بسا عدالت با منافع شخص او منافات داشته است . اينها مىگويند : انسان در كاخ و در كوخ نمىتواند يك جور فكر كند ، در كوخ طرز فكرش مبارزه با كاخ‌نشينان است ( نه اينكه تظاهر كند ، بلكه واقعا طرز فكرش اين جور است ) و طرفدار عدالت است ؛ وقتى رفت در كاخ ، واقعا عوض مىشود ، ماهيتش عوض مىشود « 2 » . اين است كه وقتى مىگويند ماهيت تاريخ را اقتصاد تشكيل مىدهد و هويت تاريخ مادى است ، پس هويت طبقات هم مادى است ، يعنى ماهيت هر انسانى را طبقهء او تشكيل مىدهد . اين كه « همه مادى هستند » به منزلهء جنس همه است . واقعيت تاريخ ، هم در جناح حاكم و هم در جناح محكوم هر دو مادى است ، ولى جناح حاكم و جناح محكوم كه ضد يكديگر هستند و او يك طبقه را تشكيل داده و اين يك طبقه را ، باز ماهيت اين كه در اين طبقه قرار گرفته همان طبقه خودش است ؛ يعنى طبقه ، مقوّم ذات انسان است و طبقهء هر كس مقوّم حقيقت اوست ، همانطور كه ما در مراتب وجود مىگوييم هر مرتبه مقوّم وجود آن مرتبه است ، يعنى ماهيت انسان در طبقه‌اى يك ماهيت است و در طبقهء ديگر ماهيت ديگر . حتى اين تعبيرات را خودشان به كار مىبرند .
هامش
( 1 ) . اشكال : در سابق نژاد وسيلهء زندگى بوده است ، يعنى اگر عصبيت نژاد نبود اقوام نمىتوانستند زندگى كنند ، يعنى بالاخره ريشه‌اش به اقتصاد برمىگردد . جواب : نه ، اينطور نيست ؛ خود نژاد يعنى گرايشهاى خونى را نمىتوان تنها ناشى از منافع اقتصادى دانست . گاهى منافع اقتصادى در جهت مخالف نژادپرستى است و گاهى بالعكس . ( 2 ) . مانند آن طلبه‌اى كه مدعى بود هرگاه از امام جماعتى پول مىگرفت واقعا معتقد به عدالت او مىشد و بالعكس .