فصل سوم : فلسفهء ماركسى ، فلسفهء پراكسيس
بخش يكم : پراكسيس ، فلسفهء عمل
طرح مسأله
در صفحات قبل ديديم كه ماركسيسم معتقد است كه تاريخ را مبارزات طبقاتى به وجود آورده و تاريخ محصول مبارزات طبقاتى است . تا اينجا قضيه شكل جبرى و خود به خودى دارد يعنى ما به تاريخ به عنوان يك واقعيت موجود ، واقعيتى كه جريانى داشته و اين جريان يك علل اصلى داشته است نگاه كردهايم و ريشهء تحولات تاريخى را تحولات اقتصادى و ماهيت مبارزات اجتماعى را مبارزات طبقاتى دانستهايم و در حقيقت تاريخ را محصول عمل و كار ولو كار تجسم يافته ( ابزار توليد ) انگاشتهايم نه محصول انديشه .
در اينجا قهراً يك مسألهء ديگر هميشه مطرح است و آن اينكه چگونه بايد در اين راه كوشش كرد . مسأله در ابتدا به اين شكل مطرح است كه آيا اصلا جايى براى طرح اين سؤال كه « چگونه بايد كوشش كرد ؟ » باقى است يا نه ؟ زيرا « چگونه بايد كوشش كرد ؟ » در واقع نوعى تكليف و وظيفه است و تكليف و وظيفه فرع اختيار و آزادى و نوعى اصالت انديشه است و اگر [ تاريخ ] مبتنى بر جبر مطلق باشد ديگر نمىتوان از « چه بايد كرد » و « چه نبايد كرد » سخن گفت ، زيرا بنا بر اين فلسفه آنچه انجام مىگيرد