خوب ، تا اينجا حرفى نيست ، براى اين كه آقا وجود داشته باشد بايد نوكرى باشد . ولى بعد در پاورقى يك حرف بالاترى از ماركس نقل مىكند ؛ مىگويد از او سؤال كردند آلمان چگونه به آزادى مىرسد ؟ گفت : براى اين كه آلمان به آزادى برسد بايد طبقهاى كه در زنجير باشند به وجود آورد تا اين طبقه بتوانند به حكم تضاد آزادى را متحقق سازند ، و تا اين طبقه نباشند آزادى امكان ندارد .
ممكن است اين حرف چنين تفسير شود كه : گاهى يك شئ مطلوب است به فرض وجود شئ ديگر ، يعنى فى حد ذاته نامطلوب است و در زمينهء شئ ديگر مطلوب مىشود ، مانند دوا در حال بيمارى . ما جنگ را هم همينطور مىدانيم و مىگوييم جنگ يك امرى است فى حد ذاته نامطلوب ولى در زمينههايى مطلوب مىشود
( وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ )
« 1 » . ولى ممكن است كه اين يك حرف بالاترى باشد و مقصود اين باشد كه براى يك امر مطلوبتر بايد يك امر نامطلوبى را ايجاد كنيم ، مثلًا در بدن انسان ميكروبهاى بيمارى را وارد سازيم تا در مقابل آن بيمارى مقاومت پيدا كند . با اين كار ابتدا يك حالت نامطلوب براى بدن ايجاد مىكنيم و گلبولها را در معرض حملهء دشمن قرار مىدهيم تا در اثر جنگ و نزاع آنها حالت تب پيش آيد ، ولى با اين كار نامطلوب نتيجهء مطلوبترى كه مصونيت بدن باشد به دست مىآيد . نظر ماركس تقريباً چنين است ، كه مىگويد بايد طبقهء به زنجير كشيده شده را به وجود آورد چون تنها راه به دست آوردن آزادى اين است هر چند كه با اين كار به آن طبقه ظلم كردهايم و آنها را به زنجير كشيدهايم . معناى حرف ماركس اين است كه جامعه اگر در رفاه باشد ( ولو به طور نسبى ) به ظلم و ستمى كه به او مىشود و آزادى از او سلب مىگردد ، توجه پيدا نمىكند ، چون به همان سير بودن شكم قانع مىشود و ديگر به آزادى و استقلال رأى و جامعهء بىطبقه فكر نمىكند و انقلاب صورت نمىگيرد و به كمال مطلوب كه آزادى واقعى و جامعهء بىطبقه و انسان به خود باز آمده و رها شده از خود بيگانگى است نمىرسد . لذا بايد رفاه را از جامعه گرفت و جامعه را به زنجير كشيد تا خشم بگيرد و زنجيرها را پاره كند و به آزادى نهايى برسد « 2 » .
هامش
( 1 ) . انفال / 39 .
( 2 ) . - اين حرف خوبى است ولى با مبانى اسلامى ما يك مقدار تطبيق نمىكند .
جواب : مسأله اين است كه پس نقش انسانها چه مىشود ؟ سابقا خوانديم كه هگل مىگفت : « گاهى طبقات وجود