آزادى قائل نيستند . خود ماركس در اواخر عمرش خواست تا يك حدى آزادى براى بشر قائل شود ، و الا در ابتدا انسان را تنها يك ملعبهاى در دست ابزار توليد مىدانست . نظريات مختلفى دربارهء تحولات تاريخ دادهاند . يكى از جاهايى كه اين مطلب را خوب شرح داده است ، كتاب لذات فلسفه ويل دورانت است . در كتاب لذات فلسفه آراء مربوط به فلسفه تاريخ را به صورت افسانه و رمان درآورده و ميزگردى فرض كرده كه در آن همهء فلاسفهء دنيا را از اول تا به امروز جمع كرده و آراء مختلف را از زبان اينها بازگو نموده است .
نظريهء اول : بعضيها به قول اينها تاريخ را صرفا نتيجهء طرح الهى مىدانند « 1 » . مقصود اين است كه اينها مذهبى و قضا و قدرى فكر مىكنند و هر چه را كه بپرسيم چرا چنين شد ، مىگويند در طرح الهى و قضا و قدر الهى چنين تعيين شده بود ، پس عامل تحولات تاريخ را مستقيما ارادهء الهى مىدانند . اينها مدعى هستند كه الهيون همچنانكه جهان را با خدا تفسير مىكنند و مىگويند جهان همان چيزى است كه خدا آن را به وجود آورده و اداره مىكند تاريخ را نيز همين گونه تفسير مىكنند ؛ تاريخ نيز همان چيزى است كه خدا آن را طبق طرح و نقشهء خود خلق كرده و مىگرداند ، پس عامل گردانندهء تاريخ خدا و قضا و قدر اوست .
نظريهء دوم : گروه ديگر طرفدار نظريهء قهرمانان هستند ، يعنى مدعى هستند تحولات تاريخ به دست قهرمانان صورت مىگيرد ، مثلًا مىگويند : فرانسه را ناپلئون به وجود آورد ، انگلستان را فلان شخص ديگر به وجود آورد . اينها مىگويند در همهء تاريخ بشر مىبينيم يك عدهء معدودى هستند كه تحولات تاريخى را به وجود آوردهاند . « كارلايل » مؤلف كتاب الابطال پيرو همين نظريه است و كتابش را هم كه در ابتداى آن از حضرت رسول ( ص ) نام مىبرد روى همين نظريه نوشته است .
نظريهء سوم : يك عدهء ديگر تكيهشان روى نژاد و مسائل زيستشناسى است و مدعى هستند بعضى از نژادها اساساً خصلت تاريخسازى دارند و بعضى از نژادها اين خصلت را ندارند ؛ تاريخ دنيا را فردها نساختهاند ، بلكه بعضى نژادها ساختهاند . « كنت گوبينو » طرفدار همين نظريه است و معتقد است كه تاريخ را بعضى از نژادها به وجود آوردهاند و بعضى نژادها اصلا نقشى در تاريخ نداشتهاند .
هامش
( 1 ) . ر . ك ماركس و ماركسيسم ، ص 32 .