است . فلسفهء تاريخ علمى است كه مىخواهد ماهيت تاريخ را بيان كرده و توضيح دهد كه تاريخ چيست ، اصول حاكم بر تاريخ بشر كدام است و نيروى اصلى گردانندهء تاريخ بشر چيست .
تاريخ را اگر صرف گذشت زمان بگيريم ، هم انسان تاريخ دارد و هم حيوان ، چون بر همه ، زمان گذشته است ، اما در فلسفهء تاريخ نظر به اين مطلب نيست ، بلكه مقصود تحولات تاريخ است ، آن هم از نظر اجتماعى ؛ مقصود تحولات جامعه انسان است كه فرع بر وجود عينى جامعه است ؛ يعنى انسان در ميان حيوانات اين امتياز را دارد كه يك تاريخ متحول و متطورى دارد . اين تحول وراى تحول زيستشناسى داروينى است . انسان از غير جنبهء زيستشناسى يعنى انسان از نظر تحولات اجتماعى ، تاريخ مخصوص به خودش دارد و تحولات و تطوراتى دارد كه اين تحولات ، تحولات زيستى نيست و حتى تصريح مىكنند كه از وقتى كه انسان ، انسان شده است ، از نظر زيستشناسى هيچگونه تغييرى در انسان پيدا نشده است و حتى احتمال چنين تغييراتى را هم نمىدهند « 1 » و مىگويند تكامل انسان از اين به بعد در جنبههاى روحى و اجتماعى است و بحث فلسفهء تاريخ مخصوص تحولات جامعه است .
به هر حال انسان در ميان همه موجودات يك خصوصيت ويژهاى دارد و آن اينكه داراى تاريخ اجتماعى متحول است . نظامات زندگى اجتماعى انسان متغير است ، اما نظامات زندگى حيوانات مثل زنبور عسل از چندين هزار سال پيش تا به امروز فرقى نكرده است . ما اين مطلب را به اين نحو توجيه مىكنيم كه انسان چون به مرحلهء عقل و اراده رسيده و يك موجود مختار و آزاد است ، صرفا تحت حكم غريزه نيست و وضعش چنين است .
انسان تا وقتى محكوم غريزه است تحول تكاملى نوعى ندارد ، تكاملش فردى است و تكامل نوعىاش محتمل است كه از جنبهء زيستى به حكم قوانين ديگرى غير از غريزه رخ داده است . غريزهء حيوان جلو نمىبرد ، حكم يك سرپرست و قيّم را دارد كه از طرف طبيعت قيموميّت مىكند و فقط فرد را پيش مىبرد . انسان به مرحلهء عقل و اراده كه رسيده ، به منزلهء فرزند بالغ عالم طبيعت است كه به خود واگذاشته شده ، به
هامش
( 1 ) . البته بعضىها فرضيههايى در اين زمينه آوردهاند ، مثل كتاب نيقولاحداد كه گفته است ممكن است در آينده تغييراتى در اندام انسان پيدا شود .