فوق طبقاتى دارد و مقولههاى فرهنگى و انسانى از علم و اخلاق و هنر و فلسفه و دين مىتواند ماهيت فوق طبقاتى داشته باشد .
بدين ترتيب ماركس از انسانگرايى كه يك امر كلى بود به طبقهگرايى عبور كرد و اما در مورد اينكه ريشهء اين امر چيست و چطور مىشود كه از خود بيگانگى پديد مىآيد گفت اين « از خود بيگانگى » معلول وضع خاص اقتصادى است كه بر اساس استعمار و استثمار است . اين بت را [ كه باعث از خود بيگانگى انسان مىشود ] گروهى به خاطر سودجويى و گروهى نيز به علت نااميدى از همه جا و جستجو كردن يك مايه تسلّى به وجود آوردهاند ؛ و اين وضع را بايد از بين برد تا دين از بين برود . اگر اين وضع از بين برود دين هم وجود نخواهد داشت و تا اين وضع از ميان نرود دين وجود دارد . پس نمىتوانيم بدون اينكه دست به تركيب جامعه بزنيم دين را از بين ببريم و لهذا مبارزه با دين در درجهء دوم قرار مىگيرد ، به اين معنى كه نخست بايد با علتش مبارزه كرد . اين است كه توجه به انسان در مكتب ماركس ، توجه به يك طبقهء خاص است ، همان طبقهء محروم . در واقع انسان پيشرو انسان تحصيل كرده نيست ، بلكه انسان وابسته به ابزار توليدى جديد است . و اما اينكه چرا انسانهايى وابسته به ابزار توليدى جديد مىشوند و عدهاى وابسته به ابزار توليدى كهنه ، براى اينكه آن كسى كه منافعش در ابزار توليدى كهنه است ، قهراً به آن گرايش پيدا مىكند و آن كه منافعش در جهت ديگر است گرايش او هم به همان طرف [ خواهد بود ] . و لهذا روشنفكر از نظر ماركس آن گروهى است كه در جامعهء خود آنتىتز را تشكيل مىدهد . هميشه گروه تز كه گروه سابق است طبعا به حكم وضع طبقهء خودش در گروه تاريك فكر قرار دارد ؛ و در مسلك اينها از جنبهء روشنفكرى مسئلهء علم و فرهنگ مطرح نيست كه بگوييم هر كس معلوماتش زياد است روشنفكر است و هر كس بىسواد است تاريك فكر است ، اين حرفها مطرح نيست . گروه وابسته به ابزار كهن ، آن كس كه وضع اجتماعيش وضع تز است ، خواه ناخواه تاريك فكر است ، يعنى طرفدار وضع كهن ، و آن كس كه وابسته به ابزار توليد جديد است يعنى منافعش در اين جهت است ، وضع اجتماعيش نوخواهى و تحولخواهى را اقتضا مىكند . پس انسانگرايى در مكتب ماركس تبديل مىشود به طبقهگرايى ، آن هم طبقه روشنفكر .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 596
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٩٦