هامش
صادق باشد و امروز هم همانطور صادق باشد .
- اگر ما علم را انعكاس خارج دانستيم و گفتيم خارج هميشه در تغيير و تحول است ، بنابراين ثبات اين علم [ نبايد ] باشد چون فرض اين است كه خارج هميشه در تغيير است و علم هم جز انعكاس خارج چيز ديگرى نيست .
جواب : اولًا علم انعكاس خارج نيست ؛ انعكاس مقدمهاى است براى علم ، و معناى آن اين است كه يك صورت را در يك لحظه در ذهن ثابت نگه مىدارد و لهذا علم است و اگر صورت ذهنى تغيير كند علم نيست . مثال آن درست مثال دوربين عكاسى است . دوربين عكاسى يك منظرهء متغير را ثابت نگه مىدارد ؛ يعنى اگر بنا بشود دوربين عكاسى به موازات خارج تغيير كند آنوقت دوربين عكاسى فايدهاى ندارد چون فايده دوربين عكاسى اين است كه يك وضع خاص را ثابت نگه مىدارد و هرچه تغييرات در « معكوس » حاصل شود ، عكس به حال خود ثابت است . اگر بنا شود « عكس » به موازات تغييرات « معكوس » تغيير كند مثل آينه مىشود ، آينه مىتواند چيزى را ثابت نگه دارد ؟ نه .
- اگر آنها گفتند علم همين است چه مىگوييم ؟
جواب : آخر فرض اين است كه علم يك حالت ثباتى دارد ، اين را شما چه مىگوييد ؟
- حالا آيا واقعاً آنها قائل به ثباتى براى علم هستند يا علم را تنها انعكاس خارج مىدانند ؟
جواب : آنها ممكن است علم را تنها انعكاس بدانند ولى اين نظر حتما درست نيست و ما جواب مىدهيم . مسئلهء علم ، بعد منجر به اين مىشود كه تكليف حقيقت و خطا چه مىشود ، چون اينها مىخواهند بگويند يك شئ نسبت به همان حالتى كه علم نسبت به آن حالت بوده است خطاى خودش را دربر دارد و تبديل به خطاى خودش مىشود چون تبديل به ضد خودش مىشود . اين مسئله براى آنها ايجاد اشكال كرده ، لذا آمدند بحث حقيقت متحول و متكامل را طرح كردند كه حقيقت [ تحول ] پيدا مىكند ، كه ما اين بحث را در اصول فلسفه درست شكافتيم و چهار معنى براى « تحول حقيقت » ذكر كرديم و ثابت كرديم كه به هيچ معنى از معانى ، تحول حقيقت معنى ندارد .
- آيا مىتوانيم اشكال را به سبك ديگر طرح كنيم و به جنبهء علم كار نداشته باشيم و بگوييم اينكه حكم مىكنيم همهء اشياء در حال تغيير است ، يعنى اشياء در خارج در حال تغييرند ، اما « كونه فى حال التغيير دائماً » صرفنظر از علم ما يك حقيقت ثابتى است ، پس همه چيز در حال تغيير نيست و شئ ثابت هم داريم ؟
جواب : نه ، اين اشكال درست نيست ، چون مىتوانند روى حرفهاى خودمان جواب بدهند كه اين يك امر انتزاعى است و يك چيز ديگرى غير از تغيير نيست ؛ مثل اين است كه بگوييم انسانى داريم و « كون هذا انسانا » داريم . « كون هذا انسانا » يك امر ديگرى است . حداكثر اين است كه همان بحث حركت توسطى و حركت قطعى به ميان مىآيد كه براى هر تغييرى دو جنبه مىشود در نظر گرفت ، يك جنبهء سيلان و يك جنبهء ثبات ؛ يعنى در هر تغييرى خود تغيير در تغيير بودن خودش ثابت است . معنايى كه آقاى طباطبائى از حركت توسطيه مىكنند اين است كه : شئ در تغيير است ولى خود تغيير در تغيير بودن خودش ثابت است . اين مطلب را مرحوم آخوند هم در يك جا به تعبير ديگر بيان مىكند و مىگويد در تقسيماتى كه در باب وجود مىشود ، هميشه احد القسمين به اعتبارى شامل قسيم خودش مىشود . مثلًا اگر مىگوييم موجود يا ذهنى است يا خارجى ، خارجى به اعتبارى شامل ذهنى هم هست ، يعنى در عين اينكه دو قسيم هم هستند ، باز وجود ذهنى خودش نوعى از وجود خارجى است ؛ و همچنين