واحدى حاكم باشد بر ماهيتهاى متعدد ، بر جامعهاى كه امروز داراى ماهيتى است و صد سال ديگر داراى ماهيت ديگر است . اين مثل اين است كه قانون حاكم بر مايعات را بخواهيد بر گازها حاكم سازيد ، كه امرى محال است . اين ، يكى از شاه حرفهاى اينهاست كه چه در طبيعت و چه در جامعه نمىتواند يك قانون بر همه مراحل حاكم باشد ، لذا اخلاق نمىتواند يك قانون ثابت براى يك انسان در تمام عمر و براى همهء مردم از قديم تا به امروز داشته باشد . اين حرفى است كه در اينجا به اشاره گفته شده ولى مسئلهء بسيار مهمى است كه بايد دربارهء آن فكر و تأمل كرد .
فطرت
مسئلهء ديگرى كه بايد به آن اشاره كرد مسئلهء « فطرت » است زيرا مسئلهء تبدّل كميت به كيفيت ، به مسئله فطرتى كه ما مىگوييم مربوط مىشود ولى در جهت سود تا اندازهاى نه در جهت زيان .
با اينكه در قرآن از فطرت زياد ياد شده است ولى هرچه انسان جستجو مىكند در هيچ جا يك بحث جامعى راجع به آن پيدا نمىكند .
در كلمهء « فطرت » مفهوم « ابتداء » خوابيده است ، به خلاف « خلقت » ؛ يعنى كلمهء « فطرت » دلالت مىكند بر خلقت ابتدائى . عرب به « آغوز » « 1 » مىگويد « فطرة » . از ابن عباس منقول است كه من معناى فطرت را نفهميدم تا دو عرب نزد من به تحاكم آمدند ( چون كلمه « فطرة » را ظاهراً قرآن براى اولين بار به كار برده ، مادهء فطر بوده ولى لفظ « فطرة » نبوده ) ، سر يك چاه با هم اختلاف داشتند ، كسى كه مىخواست بر مالك بودن خودش دليل بياورد گفت : « انا فطرتها » يعنى ابتدا من آن را به آب رساندم ، و حال آنكه اگر مثلا مىگفت : « اوجدتها » اين مفهوم در آن نبود .
در باب فطرت ، ممكن است ما امر فطرى را در مقابل امر اكتسابى بگيريم ، چون فطرت از مادهء فطر و فطر با خلق يكى است ( الفطرة اى الخلقة ) يعنى يك شئ كه فطرى است اكتسابى نيست . اين درست است كه هر امر فطرى اكتسابى نيست ولى آيا غير اكتسابى بودن و سرشتى بودن در تعريف امر فطرى كافى است ؟ آيا
هامش
( 1 ) . [ شير گاو و گوسفند مادهء نوزاييده ( فرهنگ معين ) . ]