جاودانگى حقيقت ، جاودانگى اخلاق ؛ بر خلاف فلسفهء شدن .
پس ملاحظه مىشود كه چگونه اصول ديالكتيكى هر كدام جداگانه تز اسلامى را نفى مىكند و اينها كه مىگويند اسلام با ديالكتيك سازگار است ، معلوم نيست چگونه چنين حرفى را مىزنند ، چطور مىگويند منطق اسلام منطق ديالكتيك است « 1 » ؟ !
راه دوم اينكه جامعه وقتى تغيير كرد قهراً بايد قانون آن هم تغيير كند ، چون وقتى شئ تغيير كمّى كند ماهيتش تغيير مىكند ، و قانونى كه بر ماهيتى مثلا آب حاكم بود نمىتواند بر ماهيت ديگر مثلا گاز حكومت كند ، پس جاودانگى دين با اعتراف به تغيير و تحول جامعه معقول نيست .
اين حرفى كه اينها مىگويند ، راجع به ماده درست است ؛ هر مادهاى در تغيير است ، ما هم مىگوييم هر مادهاى در تغيير است ، قرآن هم گفته است :
« أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ »
« 2 » يعنى پيغمبر به عنوان يك پديده ميرنده است . ولى قرآن كه قانون است چرا ميرنده باشد ؟ اين حكم مربوط به ماده است ، قانون ديگر چرا ميرنده باشد يا كهنه بشود ؟ اين سخن در مورد خود اصل تحول نيز مطرح مىشود . بنابر اصل تحول هر چيز متحول است و در حال تكامل ، [ ولى آيا خود اين اصل نيز متحول و در حال تكامل است ؟ ] مثلا بنا بر نظريهء داروين هر چيزى ( در جاندارها ) در تحول و تكامل است ، ولى آيا اين حرف شامل خود قوانين داروين هم مىشود ؟ يعنى داروينيزم هم در تكامل است « 3 » ؟ يا نه ، داروينيزم قانون تكامل است و قانون تكامل ماده ضرورت ندارد كه شامل خود قانون هم بشود ، چون قانون « تكامل ماده » است نه قانون « تكامل ماده و قانون ماده » .
ولى اينها مىگويند : تغييرات در طبيعت يك تغيير سطحى نيست ، بلكه تغييرات كمّى تبديل به تغييرات كيفى و در نتيجه تغيير ماهيت شئ مىشود ، و وقتى ماهيت عوض شد قهراً بايد قانونش عوض بشود ، نظير آنچه ما در نسخ اديان مىگوييم ، منتها ما مىگوييم بشر مىرسد به حدى كه مىتواند از يك قانون ثابت پيروى كند ( خاتميت ) ولى اينها مىگويند جاودانگى محال است چون شما مىخواهيد قانون
هامش
( 1 ) . اين موضوع در آينده مجددا مورد بحث قرار خواهد گرفت .
( 2 ) . انبياء / 34 .
( 3 ) . ممكن است جواب مثبت بدهند ، زيرا آنها مدعى هستند كه حقيقت جاودانه نيست ، متحول و متكامل است .