هگل اين كلمه را به شكل ديگرى در مورد انسان به كار بردند .
فوئرباخ كه خيلى مقام بزرگى از نظر اينها دارد و از نظر فلسفهء ضد دينى شايد نقش او از ماركس هم بيشتر باشد و از ائمهء ملاحدهء اروپاست كه فكرش هم خيلى بسط پيدا كرده و مىگويند او اولين كسى بود كه از نظر جامعهشناسى دين را طرد كرد و اين مسئله كه دين و مفاهيم دينى منشأ از خود بيگانگى انسان مىشود ، حرفى است كه اولين بار فوئرباخ گفته است ؛ او اولين كسى بود كه فلسفهء هگل را به قول اينها از مفاهيم ايدهآليستى تهذيب كرد ؛ يعنى آن كه منطق هگل را گرفت و به قول اينها جنبههاى ايدهآليستى آن را دور انداخت و ماترياليست شد فوئرباخ بود .
فوئرباخ آمد و گفت كه انسان دو وجود دارد « 1 » و انسان در خود دو شخصيت مىديد ؛ از يك طرف در خودش يك سلسله صفات عالى انسانى از قبيل راستى ، درستى ، امانت ، علم ، كمال ، قدرت و امثال اينها مىديد ، و از طرف ديگر انسان يك موجود حيوانى بود كه دچار تمايلات حيوانى بود ؛ بعد كه انسان در عمل ، جنبههاى سفلى وجودش غلبه كرد و در خود هر چه نگاه كرد همين جنبههاى سفلى را ديد و حالتى شبيه به اينكه از خودش تنفر پيدا كند در او پيدا شد ، آمد آنچه صفات خوب در خودش وجود داشت آنها را در يك موجود ما فوق خودش فرض كرد « 2 » و به تعبير خود اين كتاب ، انسان از خود برونفكنى كرد ؛ يعنى انسان ديد بايد چنين كمالاتى وجود داشته باشد ، بعد ديد كه خودش واجد آنها نيست پس در يك بالاتر از من وجود دارد ، در نتيجه آنچه در خودش وجود داشت - به قول آندره پىيتر - در يك آسمان آرمانى بيرون افكند و در آنجا قرار داد و اسمش را « خدا » گذاشت . فلسفهء فوئرباخ از اين نظر نوعى اومانيسم و انسانگرايى تلقى مىشود . او با نفى خدا و نفى دين به اثبات انسان پرداخت .
پس بشر آن وقتى كه خودش را نفى كرد دين را به وجود آورد و خدا را به وجود آورد ، پس دين مظهر از خود بيگانگى بشر است . بعد مىگويد اگر بشر به همين مقدار قناعت مىكرد و در همين حد ( نظرى ) مىايستاد و تنها در فكر ، خودش را انكار
هامش
( 1 ) . البته او به اين تعبير نگفته است ؛ او اين حرف را در مورد پيدايش دين از نظر جامعهشناسى و روانشناسى زده است كه با مطرح شدن نظريهء او نظريههاى ديگرى كه در اين زمينه بود - از قبيل اينكه علت پيدايش دين ، جهل يا ترس يا فقر يا ناامنى است - منسوخ گرديد .
( 2 ) . « آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مىكرد »