را داشته باشد كه اين ملازم با خداپرستى است و انسانيت ، شرافت اخلاق و اين چيزهايى كه « ارزشهاى انسانى » ناميده مىشود آنوقت در انسان برقرار مىشود كه انسان خداپرست باشد ، و انكار خدا مساوى است با سقوط در حيوانيت و شهوتپرستى و خودپرستى و انحطاط . تا قبل از فوئرباخ اين مطلب از اين نظر يك امر مسلّمى انگاشته مىشد كه لازمهء مادهپرستى سقوط در حيوانيت است . اكنون فوئرباخ نظريهاى آورده است كه هم فال است و هم تماشا ، يعنى از يك طرف خدا را نفى كرده است و از طرف ديگر يك فلسفه براى اخلاق به وجود آورده است كه هم مىشود انسان شريف و با اخلاق باشد و هم منكر خدا ، بلكه اعتقاد به خدا اصول اخلاقى را از انسان سلب مىكند ، و لهذا اينها مىگويند اخلاق دينى اخلاق نيست ، چرا اخلاق نيست ؟ چون اخلاق آن چيزى است كه اگر در انسان ، اصالت داشته باشد اگر انسان راستى و درستى و اينها را انجام بدهد به طمع پاداشى كه موجود ماورائى مىخواهد به او بدهد ، تازه شده است موجودى طمّاع . فرق نمىكند طمع از هر جا باشد طمع است و چنين موجودى از طمع وارسته نشده است ، بلكه براى يك شئ بزرگتر ، از يك شئ كوچكتر دست برمىدارد . بوعلى هم مىگويد : « الزهد عند غير العارف معاملة ما كأنه يشترى متاع الدنيا لمتاع الاخرة » « 1 » . انسان شريف آن انسانى است كه در ماوراى اخلاق يك مطامعى نداشته باشد و بدون اين مطامع به اخلاق گرايش پيدا كند . پس دين نتوانسته به انسان اخلاق بدهد ، يك اخلاق از روى طمع و از روى ترس به وجود آورده كه براى جامعه مفيد است ولى انسان را بالا نمىبرد . قبلًا مىگفتند در مادىگرى هيچكدامش نيست ، نه اخلاق واقعى و نه اخلاق مفيد براى جامعه ، بلكه از نظر جامعه هم مادىگرى لجام گسيختگى به وجود مىآورد .
فوئرباخ آمد براى فلسفهء مادى ، انسانگرايى به وجود آورد كه [ از نظر اينها ] هم فرد به شرافت خودش مىرسد و هم جامعه از انحطاطى كه در مادىگرايى مبتذل دچارش مىشد ، رهايى مىيابد .
اين مطلب براى ماركس يك تحفهء بسيار بزرگى بود ، يعنى يك ركن و يك پايه در فلسفهء ماركس فلسفهء انسانگرايى شد . اينها ( ماركسيستها ) الآن دم از اومانيسم و انسانگرايى مىزنند ، منتها بعدا خواهيم گفت كه اينها نه در مادىگرايى در حد
هامش
( 1 ) . اشارات ، ج 3 ، نمط نهم ( مقامات العارفين ) .