يا « با خود بيگانگى » انسان مطرح است ؛ و اين هم اتفاقا از حرفهايى است كه هگل براى اولين بار مطرح كرده است با اين تفاوت كه هگل « از خود بيگانگى » را اختصاصا در مورد انسان به كار نبرده است . امروزيها معمولا در مفهوم « از خود بيگانگى » اشتباه مىكنند و مفهوم دقيق آن را درك نمىكنند .
هگل بر خلاف امروزيها « از خود بيگانگى » را در مورد انسان به كار نبرده ، در مورد همان ديالكتيك خودش كه شامل همهء اشياء مىشود به كار برده ، ولى لفظى را به كار برده كه معمولا در مورد انسان به كار مىرود . هگل مرحلهء « تز » را مىگفت تصديق ، تصديق به خود ؛ مرحلهء دوم مرحلهء انكار است و اين انكار ، انكار خود است يعنى همان كه اول تصديق مىشود ، چون اين انكار از درون خودش برمىخيزد ، از بيرون كه نمىآيد ، چون اينها اضداد را اضداد داخلى مىدانند ، پس خودش را نفى مىكند ، يعنى نفى شئ از درون خودش برمىخيزد ، پس خودش است كه خودش را انكار مىكند و از خودش بيگانه مىشود . هگل در مورد « آنتىتز » چنين تعبيرى كرده است كه لفظ فرانسويش ( الناسيون ) « 1 » است . اين تعبير ظاهرا از نظر لغت در مورد انسان به كار مىرود ( مثل « از خود بىخود » فارسى ) ولى مىتوانيم آن را تعميم بدهيم به تمام نفىهايى كه از درون اشياء برمىخيزد و خود ، خود را نفى مىكند ، يعنى نفى خود به وسيلهء خود . اين اصطلاحى است كه هگل آورده ولى بر اساس همان فلسفهء خودش كه ديالكتيكش شامل همهء اشياء مىشود و فلسفهء كلى ديالكتيكى او شامل همان سه بخش روح و طبيعت و انسان است كه وقتى در اين شاخههاى ديالكتيك پيش مىرود بعد هر يك شاخه را تز قرار مىدهد براى شاخهء ديگرى و بعد چند شاخه با همديگر تز مىشوند و در مقابل شاخهء ديگر قرار مىگيرند .
و به طور كلى حرف اين است كه اگر همهء هستى را در يك سه شاخه بخواهيم بيان كنيم به اين صورت است : روح يا به قول او ايده تز ، و طبيعت آنتىتز و انسان سنتز ؛ و اين جور گفته است كه روح يا به تعبير او خدا ، از خود بىخود شد و بيگانه شد و طبيعت به وجود آمد يعنى طبيعت شد . طبيعت ، خداى از خود بيگانه شده است . در انسان خدا و طبيعت با هم متحد مىشوند و او سنتز خدا و طبيعت است .
پس اين كلمهء « از خود بيگانگى » را براى اولين بار هگل به كار برد ، بعد شاگردان
هامش
( 1 ) .alienation.