يكديگر را خنثى مىكنند ، به اين معنى تضاد را به سادگى مىشود ثابت كرد ، ولى اين يك معناى تازهاى نيست ، و تضادى كه اينها مىگويند اين نيست ، و تضاد به اين معنى را هيچ كس بهتر از مولوى نگفته است . وى در جاهاى متعدد از مثنوى به اين اصل تضاد تكيه مىكند و مىگويد اصلا اين عالم ، عالم اضداد است ، و اصلا اينكه به عناصر « آخشيج » گفتهاند به همين لحاظ است ، چون آخشيج يعنى اضداد . پس تضاد به اين معنى مطلبى است روشن و واضح .
اين جهان جنگ است چون كل بنگرى * همچو جنگ مؤمنى با كافرى
جنگ فعل و جنگ طبع و جنگ قول * در ميان جزءها حربى است هول
بعد مثال مىزند به عناصر كه اضداد يكديگرند و مىگويد به همين دليل است كه عالم [ طبيعت ] باقى نيست ، بر خلاف عالم ديگر كه عالم اضداد نيست و به همين دليل جاودانى است . اين مطلب را مىشود تا حد زيادى ثابت كرد . اما اينها حرفشان اين است كه هر شيئى به طور ضرورت در درون خودش ضدش را مىپرورد ( مثل ضرورتى كه هگل قائل بود ) و ضدش به طور ضرورت از او نتيجه مىشود .
ضدش يعنى چه ؟ يعنى آن چيزى كه آن را نفى و انكار مىكند ؛ يعنى تخم مرگ هر چيزى در درون خودش است . مثلًا الف را كه در نظر بگيريم ، به حكم ضرورت ، الف نفى و انكار و ضد خودش را در درون خودش دارد « 1 » .
بعد كه آن ضد آمد الف را انكار و نفى كرد ، آن هم سرنوشت همين الف را دارد ؛ يعنى آن هم انكار خودش را در درون خودش دارد و به وسيلهء شئ سوم نفى مىشود ، منتها مىگويند اين نفىها مطلق نيست ؛ يعنى اين شئ دوم كه الف را نفى مىكند چيزى از آن را در خودش دارد و چيزى از آن را نفى مىكند ؛ اين شئ سوم هم كه آن شئ دوم را نفى مىكند همين جور و در نتيجه در مرحله سوم مرحله كاملتر و بالاتر به وجود مىآيد .
اما چنين چيزى و چنين اصلى در طبيعت ( به طور يك قانون علمى ) قابل اثبات نيست ؛ يعنى اصلا علم امروز چنين مطلبى را تأييد نمىكند كه اصل نظام عالم بر
هامش
( 1 ) . مىتوان نتيجه شدن نيستى از هستى را آنطور كه هگل مىگويد به عنوان مثال ذكر كرد . ما ابتدا هستى را در نظر مىگيريم ولى بعد مىبينيم كه هستى تبديل شد به نيستى ؛ يعنى نيستى انتزاع عقلى است از هستى .