دستگاه است و در بيرون اين دستگاه چيزى نيست ، منتها به عقيده هگل خدا هم در درون همين دستگاه است .
اينها كه به قول خودشان پوستههاى ايدهآليستى فلسفهء هگل را دور ريخته و فقط به ماده توجه كردهاند ، اين مطلب را از فلسفهء هگل اخذ كردند كه هر مرحلهاى ضرورتا ( نه امكانا ) مرحلهء بعد از خودش را دارد و مرحلهء دوم هم ضرورتا مرحلهء سوم را دارد ، هر چيزى بالضروره حركت را ايجاد مىكند ؛ و بدين وسيله اصلى را كه در فلسفهء ارسطو به عنوان « محرك اول » و « محرك لا يتحرك » شناخته مىشود و اينكه هر متحركى در نهايت امر نيازمند به محركى بيرون از خودش است ( كه فلسفهء ارسطو ماوراء الطبيعه را از همين راه كه در طبيعت حركت هست و اين حركتها بايد به محرك غير متحرك منتهى بشود اثبات مىكند ) انكار كردند زيرا مبناى آن ، اصل عليت است و بنابر قول هگل عليت به جايى نمىرسد و لذا بايد از راه دليل و استنتاج منطقى وارد بشويم و همهء حركتهاى طبيعت را با تضاد درونى توجيه كنيم .
آندره پىيتر در ادامهء بحث « جدل ، فلسفهء پيشرفت » چنين مىگويد :
« هر هستى در بطن خود حاوى بذر ويرانى خويش و بذر پيش افتادن از خويش است . الف در عين حال حاوى الف ( مرگ خود ) و الف پريم است . مثلًا درخت حاوى تنه ( كه خواهد مرد ) و گل و ميوه است . پس اصل تضاد خلايق ، جايگزين اصل قديمى هوهويّت مىشود . » « 1 »
و در ضميمهء يكم نيز عبارات زير را از كتاب منطق هگل نقل كرده است :
« يكى از پيشداوريهاى اساسى منطق ديرينه و مربوطه به بينش عاميانهء جهان ، باور داشتن اين موضوع است كه تضاد به قدر هويّت ، خصلت اساسى و واقعى ندارد . . .
( اما در حقيقت . . . ) هويت چيزى جز تعيين آنچه ساده و آنى است يعنى تعيين هستى مرده نيست ، در حالى كه تضاد سرچشمهء هر نوع حركت و ريشهء هر نوع حيات است ، زيرا در واقع جنبش و زندگى هر چيزى به همان اندازه است كه در خود تضاد داشته باشد . » « 2 »
هامش
( 1 ) . ص 19 .
( 2 ) . ص 233 .