جاودانگى روح را انكار كنند و در ضمن فلسفهء خود را نيز از پوچى و نااميدى برهانند .
در اين زمينه كوشش زيادى دارند و به شكل شادمانهاى هم اين سخن را مىگويند كه نه ، جاى نااميدى نيست ، تكامل باقى است ، راه باقى است و امثال اين حرفها . در اينجا هم تحت عنوان « جدل ، فلسفهء پيشرفت » ضمن اينكه مىخواهد اصل تكامل را بيان كند مىخواهد بگويد چنين نيست كه هر هستى به نيستى بينجامد و قضيه در همين جا ختم شود ، بلكه از نيستى هم هستى به وجود مىآيد ، هستى در سطح كاملتر ( به همان ترتيب تز و آنتىتز ) . لذا مىگويد :
« در اين صورت آيا بايد مأيوس شد ؟ آيا بايد نتيجه گرفت كه اين تحول دائمى جز زوال غمانگيز و حركت نااميدانهء موجودات و اشياء چيز ديگرى نيست ؟ خير ! حكمت هگل فراتر از بدبينى فيلسوفى چون هراكليت ديدگاه بسيار وسيعتر از امكانات ارتقاء بشريت ارائه مىدهد كه مكتب ماركس اين ديدگاه را باز هم گستردهتر خواهد كرد .
هگل باز مىنويسد : « به اين نوع تغييرات ، بلافاصله جنبهء ديگرى مىپيوندد به طورى كه دوباره از مرگ ، زندگى نوينى متولد مىشود . شرقيها چنين تصورى داشتند كه شايد بزرگترين فكر و قلهء افكار متافيزيك آنان باشد . عقايد مربوط به تناسخ ، بيانگر همين تصور است و فنيكس نيز كه بىپايان از خاكسترهاى خود سر بيرون مىآورد چنين نشانهاى است .
اما همهء اينها تصاويرى است شرقى كه بيشتر مناسب جسم است تا روح . بخنر تصور ديگرى ارائه مىدهد ؛ روح نه فقط جوانتر بلكه برتر و روشنتر از پيش ظهور مىكند » .
در واقع براى هگل - و به درجهاى بيشتر براى ماركس - بشريت و راى آدمى است :
« هر نهاد و هر دورهء تاريخى فقط يك مرحلهء گذرا از توسعهء بىپايان جامعهء بشرى است كه از كهتر به سوى برتر مىرود . هر نهاد يا غيره . . . كه باطل و توجيهناپذير مىشود بايد جاى به مرحلهاى برتر دهد كه به نوبت خود وارد دورهء انحطاط و مرگ مىشود . بدينسان حكومت روحانيون جاى به حكومت سلطنتى و سپس به حكومت عامه مىدهد ؛ و ماركس خواهد گفت كه چنين است در مورد اشراف كه جاى به طبقه بورژوا مىدهد كه به نوبت خود ناچار است در مقابل طبقهء پرولتر كنار رود . . . پس كليد پيشرفت و جدل در اين است كه مرگ خلاقيت دارد و مولّد است . » « 1 »
هامش
( 1 ) . ص 18 و 19 .