پس اينها حرفشان اين است كه منطق جدل در عين اينكه فلسفهء « نيستى » است ولى منطق نااميدى و يأس نيست چون منطق تكامل است « 1 » .
در اينجا ممكن است كسى اشكال كند كه به اين ترتيب يأس و نااميدى از بين نمىرود ، زيرا اميد و نااميدى به فرد وابسته است . فلسفهء « بودن » - به قول اينها - اصل اميد را به فرد مىدهد و مىگويد تو به عنوان يك فرد و يك شخص مىتوانى جاودان باقى بمانى ، ولى در اينجا بقا را به نوع مىدهد و مىگويد نوع انسان باقى است . در اين كتاب راجع به اين جهت بحث نشده است و خود هگل و ماركس هم اين بحث را مطرح نكردهاند ولى كوششهاى زيادى شده است - مخصوصاً در فلسفهء فيلسوف معاصر ، هايدگر - تا باقى بودن فرد را نيز به يك نحوى ثابت كنند . هايدگر بحثى دارد كه با بحث ما دربارهء « كلّى طبيعى » « 2 » بسيار نزديك است . در آنجا خواسته است كه با يك نوع ريسمانبازىهاى فلسفى ثابت كند انسان كه باقى است فرد هم باقى است در عين اينكه فرد هم باقى نيست . به عبارت ديگر انسان كه باقى است « خود » واقعى باقى است . من دو « خود » دارم : يكى خود فردى و ديگرى خود انسانى ، كأنه انسان به نحو كلى در « من » وجود دارد ، يعنى همين معنايى كه ما آن را غلط مىدانيم و غلط هم هست . خلاصه بحث جالبى كرده است و مىخواهد بگويد شخص يك « من » فردى دارد و يك « من » فرهنگى و واقعى كه « من » انسانى اوست ، يعنى انسان بما هو انسان ، همان انسان كلى . مىگويد در هر شخص ، اضافه بر خودش انسان كلى وجود دارد و انسان كلى از بين نمىرود ، فرد از بين مىرود ؛ و با اين وسيله مىخواهد اين فلسفه را از پوچى و نااميدى بيرون آورد .
مادّيون و خصوصاً ماركسيستها اصرار دارند كه مبادى الهيون از قبيل خدا و
هامش
( 1 ) . اين مضمون در اشعار امروزيها هم هست . اخيرا در مجلهء دانشكده علوم تربيتى يكى از سرايندگان شعر نو در همين زمينه شعرى داشت راجع به اينكه اگر چنين مىشود و يا چنان مىشود ، من مىروم و همه چيز مىرود غم نيست . چرا ؟ چون راه باقى است ، راه جاودان است .
سرايندهء مذكور كتابى دارد به نام جدال با مدعى در دو قسمت كه قسمت دومش راجع به شعر نو است و مورد نظر ما نيست ، و در قسمت اول راجع به خودكشى و فلسفهء پوچى بحث مىشود . در همان جا بحثى راجع به تكامل كرده است .
( 2 ) بحث « كلّى طبيعى » ما بحثى بسيار بسيار عالى است و اساساً فلسفه اروپا در اين بحث « كلّى طبيعى » به كلى سردرگم است .