مىگويند بلى ، هيچ چيز جاودان نمىماند ولى يك چيز جاودان است و آن تكامل است ؛ راه ، جاودان است ، آن هم راهى كه هر مرحلهء بعدى از مرحلهء قبلى متكاملتر است ؛ پس فلسفهء « شدن » اين امتياز را دارد كه فلسفهء تكامل است ؛ در فلسفهء « بودن » ديگر تكامل معنى ندارد ، جاودانگى معنى دارد ولى تكامل معنى ندارد ، اما در اين فلسفه اگرچه جاودانگى به آن معنى وجود ندارد ولى تكامل هست و خود تكامل ، يك حقيقت جاودانه است . ماترياليستها هم غالبا اين ايرادى را كه الهيون به آنها مىگيرند و مىگويند اين فلسفه هرگونه اميدى را از انسان مىگيرد و هنگامى كه همه چيز به نيستى منتهى مىشود و انسان نيز خودش به نيستى منتهى مىشود پس چه چيزى مىتواند محرك انسان باشد و او را اميدوار سازد ، به همين نحو پاسخ مىدهند ؛ مىگويند درست است كه همه چيز از بين مىرود و مىميرد ، ولى اين ، مردن نيست ، مردنى است كه عين زندگى است ؛ مردنى است كه از همين مردن زندگى كاملتر برمىخيزد ؛ نظير سخنى كه مولوى مىگويد :
از جمادى مردم و نامى شدم * وز نما مردم ز حيوان سر زدم
مردم از حيوانى و آدم شدم * پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم ؟
يعنى من مردم ولى در هر مرحله كه مردم به مرحلهء كاملتر رسيدم . همانطور كه زندگى مرگ خودش را در بطن خويش دارد ، زندگى نيز در بطن همين مرگ است و آن زندگى كه در بطن اين مرگ است از زندگى اول راقىتر و عالىتر است .
اتفاقاً اين سخن در كلمات سقراط آمده است . در احوالات سقراط نوشتهاند كه وقتى او در بقاى روح فردى استدلال مىكرد مىگفت در طبيعت هر چيزى به ضد خودش تبديل مىشود ؛ از تاريكى روشنى ، از . . . و از مرگ زندگى برمىخيزد و مردن انسان يك مردن على الاطلاق نيست بلكه حتما در بطن اين مرگ زندگى هست و البته مقصود او از « زندگى » در اينجا همان بقاى روح پس از مرگ بود ، به طورى كه وقتى در زندان بود و به مرگ محكوم شده بود و قرار بود لحظاتى بعد آن جام شوكران را به او بدهند ، افلاطون و ديگر شاگردانش گرد او جمع شده بودند و مثل ابر مىگريستند ، او گفت پس من افسانه مىگويم براى شما ؟ ! چرا گريه مىكنيد ؟ ! من كه گفتم مرگ وجود ندارد و از هر مرگى زندگى برمىخيزد و اگر من بميرم در يك شكل مىميرم و در يك شكل ديگر باقى هستم ، روح من جاودانى است .