سوسياليسم هم در شرايط خاص تاريخى به طور جبرى به وجود مىآيد ؛ فقط انسانها بايد جريان طبيعى را بشناسند و به همان جريان طبيعى كمك كنند . اين است ابتكار اساسى ماركس . بعدا خود آندره پىيتر در اين كتاب خواهد گفت « 1 » كه دگرگونى و تحولى كه از نظريات هگل به نظريات ماركس صورت گرفته در دو مرحله انجام شد : مرحلهء اول ، تحولى بود كه به وسيلهء فوئرباخ صورت گرفت و مرحلهء دوم ، تحولى بود كه به وسيله ماركس صورت گرفت ، و بعد آن را به همين صورت مطرح مىكند و مىگويد مسألهء ماترياليسم تاريخى را ماركس مطرح كرد و سپس از ماترياليسم تاريخى به ماترياليسم فلسفى رفت . او چنين ادعا مىكند ولى در پاورقىاى كه منابع ماركس را ارائه مىدهد « 2 » ، نشان مىدهد كه حتى همين نظريهء ماترياليسم تاريخى و جبر علمى نيز صد در صد ابتكار ماركس نيست و قبل از او و نزديك به زمان او ديگران نيز اين مسأله را طرح كرده بودند ولى بايد گفت كه ماركس آن را به صورت كاملتر و جامعترى مطرح كرده است .
جوهر مكتب ماركس
آندره پىيتر در صفحهء 14 كتاب ماركس و ماركسيسم مىگويد :
« اگر مكتب ماركس را به اجزاء اساسى آن خلاصه كنيم چنين جلوهگر خواهد شد :
1 . به صورت يك ديدگاه كلى دربارهء تاريخ بشر ( فلسفهء ماركسى ) .
2 . به صورت يك كاربرد خاص اين ديدگاه كلى ، در مورد رژيم سرمايهدارى ( اقتصاد ماركسى ) .
3 . به صورت يك پيشبينى در مورد وقوع اجتناب ناپذير تغييرات اجتماعى ، با تكيه به تضادهاى اين نظام ( انقلاب ماركسى ) « 3 » . »
هامش
( 1 ) . ص 24 و 25 .
( 2 ) . پاورقى صفحه 11 .
( 3 ) . قبلًا كه اين قسمت را مطالعه مىكردم اشكالى به نظرم آمد و آن اينكه جزء سوم اصل جداگانهاى نيست ، نتيجهء جزء اول و بلكه عين آن است و مىتوان مكتب ماركس و اجزاء اصلى آن را به گونهاى ديگر تشريح كرد و با سه اصل ديگر مشخص نمود :
الف . نظريهء منطقى كه روش تفكرى است مبتنى بر ديالكتيك ( منطق هگلى و ماركسى )
ب . تفسير تاريخ بر اساس اقتصاد ، يعنى اينكه زيربنا اقتصاد است و اقتصاد تعيين كنندهء همهء اوضاع و احوال