است و هر انديشهاى نياز به معيار دارد ؛ معيارش عمل است . بعد [ فرضيه را ] در عمل امتحان مىكنند . اگر عامل بيمارى را روى انسانها امتحان نكنند مثلًا روى موشها امتحان مىكنند . اگر در عمل درست از آب درآمد ، اين انديشه درست است و اگر درست از آب در نيامد غلط است . مثل طرحهاى اجتماعى : مشكلى داريم در جامعه به نام « ترافيك » . فرض كنيد عدهاى را دعوت مىكنند و از آنها مىپرسند مشكل ترافيك را چگونه بايد حل كنيم ؟ هركس طرحى مىدهد . كدام طرح درست است ؟ ما نمىدانيم كدام طرح درست است . راه اينكه بفهميم كداميك از اين طرحها درست است و كداميك غلط ، چيست ؟ عمل . هر طرح را مدتى عمل مىكنيم ، اگر ديديم نتيجه داد درست است و اگر ديديم نتيجه نداد غلط است .
اينجاست كه آن نظريه [ يعنى نظريه منطق تعقلى كه قائل به شناختهاى « خودمعيار » بود ] براى لااقل سيصد سال در دنيا مردود شناخته شد .
تأثير « منطق عمل » در عقايد مذهبى
يكى از مشكلاتى كه اين منطق به وجود آورد ، در مسائل معنوى و مسائل مذهبى بود ، يعنى در مسائلى كه نمىتوان آنها را در عمل آزمود . مثلًا اگر بخواهيم سخن كسى را كه فرضيهء روح را مطرح مىكند و مىگويد « انسان علاوه بر اين جسم و ابعاد جسمانى داراى يك حقيقتى است كه به موجب آن « خودآگاه » و « جهانآگاه » است » براساس منطق ارسطويى بسنجيم ، ممكن است بگوييم : به چه دليل ؟ او دليلى بياورد كه آن دليل هم از نوع شناخت باشد ، و اگر آن دليل هم احتياج به دليل داشت ، براى آن هم دليل بياورد تا به شناختهاى خودمعيار برسد ؛ و بعد بگوييم قبول است . يا كسى مىگويد : « عالم خدايى دارد » . اين خودش يك انديشهء نظرى است ، يك شناخت نيازمند به معيار است . از او مىپرسيم : به چه دليل عالم خدايى دارد ؟ دليل مىآورد .
براى اين دليل ، دليل ديگرى مىآورد تا در نهايت امر به انديشههاى خودمعيار مىرسد و مطلب ختم مىشود .
اما اگر گفتيم فقط با معيار عمل مىتوانيم حقيقى بودن يك انديشه را بسنجيم ، دربارهء اين نوع انديشهها چه بايد بگوييم ؟ ما نمىتوانيم اين نوع انديشهها را در عمل - مثلًا در لابراتوار - بيازماييم ، برويم ببينيم در آنجا خدا را پيدا مىكنيم يا پيدا