حالت است . اينها نمىگويند آب در اين حالت است ، مىگويند من در اين حالتم . او كه مىگويد من احساس گرما مىكنم راست مىگويد ، يعنى احساس گرما در خودم مىكنم . اشتباه من اين است كه خيال مىكنم اينها مىگويند آب اينطور است و بعد مىگويم هر دو راست مىگوييد ، آب هم در اين درجه است و هم در آن درجه ؛ نه ، آب يك حالت بيشتر ندارد .
از اين نظريهها در باب ملاك شناخت - يعنى در باب حقيقى بودن و صحيح بودن شناخت از يك طرف ، و غلط بودن و خطا بودن آن از طرف ديگر - مىگذريم ، يعنى بيش از اين ارزش بحث ندارد و الّا بيش از اين هم مىشود بحث كرد .
فرق « ملاك شناخت » و « معيار شناخت »
وارد مسئلهء دوم كه مهمتر است مىشويم : مسئلهء معيار شناخت . فرق اين مسئله با مسئلهء ملاك شناخت چيست ؟ در مسئلهء ملاك شناخت ، در واقع مىخواستيم تعريف شناخت حقيقى را به دست آوريم ، ببينيم شناخت حقيقى چيست ؟ يكى مىگفت شناخت حقيقى آن است كه مطابق با واقع باشد ، ديگرى مىگفت شناخت حقيقى آن است كه اذهان روى آن توافق پيدا كنند ، سومى مىگفت شناخت حقيقى امرى نسبى است ؛ و تعاريف ديگرى نيز ارائه مىشد . بعد از اينكه قبول كرديم شناخت حقيقى يعنى شناختى كه واقعيت را به ما ارائه مىدهد ، مىرويم سراغ معيار آن ، يعنى به چه وسيله بفهميم كه شناخت ما حقيقى است ؟ بحث اول اين بود كه شناخت حقيقى چيست و بحث دوم اين است كه ما از چه راه بفهميم كه يك شناخت ، حقيقى است ( با اين فرض كه مىدانيم « حقيقى » چيست ) . مثلًا مىپرسيم طلا چيست ؟ طلا را براى ما تعريف مىكنند ، مىگويند طلا فلزى است كه داراى فلان رنگ و فلان خاصيتهاست . اما يك وقت مىپرسيم : اگر من فلزى به همان رنگى كه تو مىگويى ببينم و ندانم كه طلاى خالص است يا ناخالص ، و اصلا آيا طلاست يا به رنگ طلا ( طلاست يا مطلّا ) ، با چه وسيلهاى بفهمم كه اين طلاست ؟ آيا چنين وسيلهاى هست ؟ مىگوييم بله ، معيارهايى هست كه با آن معيارها مىتوانى بفهمى كه اين طلاست يا طلا نيست . پس اينكه طلاى حقيقى چيست يك مسئله است و اينكه معيار شناختن طلا چيست - كه اين طلا حقيقى است يا غير حقيقى - مسئلهء ديگرى است .