امروز اين حقيقت است و فردا - اگر به گونهء ديگرى فكر كردند - آن حقيقت خواهد بود « 1 » .
بعضى ديگر شناخت راستين را به گونهء ديگر تعريف كردند ، گفتند : شناخت راستين آن شناختى است كه اثر مفيد به حال بشر داشته باشد .
علماى قديم ( علماى اسلامى ) ميان « حق » و « نافع » تفكيك مىكردند ، مىگفتند :
حق بودن - يعنى مطابق با واقع بودن - فى حدّ ذاته يك مسئله است ، و نافع و مفيد بودن مسئلهء ديگرى است ؛ اينكه يك شئ حق است يك چيز است و اينكه مفيد است چيز ديگرى است ؛ حال آيا ايندو تلازم دارند يا ندارند ، آيا هرچه حق است مفيد است و هرچه مفيد است حق است يا خير ، مسألهء ديگرى است .
رابطهء « حق » و « مفيد » در امور جزئى و كلى
ممكن است انديشهاى غلط باشد ولى همان انديشهء غلط به حال بشر مفيد باشد . مثلًا پدر پير بيمارى را كه پسر جوان مورد علاقهاى دارد در نظر بگيريد . پسرش را براى تحصيل به يك كشور دوردست فرستاده و از او خبرى ندارد و پسرش مرده است . اينجا اگر حقيقت را به او بگويند به حالش زيان دارد ؛ حقيقت است اما به حال او مضرّ است ؛ ولى اگر به او بگويند بچهات زنده و مشغول تحصيل است [ به حال او مفيد است ] .
پس در اينجا حق بودن و مفيد بودن ، از يكديگر جدا مىشوند . گو اينكه در مسائل كلّى ، حق بودن و مفيد بودن دو مسئلهاند كه از يكديگر انفكاك نمىپذيرند ، اما در مسائل جزئى ، حق و مفيد ، حقيقت و مصلحت از يكديگر انفكاك مىپذيرند .
سعدى در گلستان حكايت معروفى دارد :
« پادشاهى را شنيدم به كشتن اسيرى اشارت كرد . بيچاره در حالت نوميدى ملك را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن ، كه گفتهاند هر كه دست از جان بشويد هرچه در دل دارد بگويد . . . ملك پرسيد چه مىگويد ؟ يكى از وزراى نيك محضر گفت : اى خداوند ! همى گويد : و الكاظمين الغيظ و العافين عن النّاس . ملك را رحمت آمد و از سر
هامش
( 1 ) . [ در اين باره در جلسهء بعد توضيح داده مىشود . ]