علما و فلاسفهء قديم در اين تعريف ترديدى نداشتند و اشكالاتى را كه بر اين تعريف وارد مىشد خودشان مطرح مىكردند و جواب مىدادند .
از جمله انديشههايى كه در عصر جديد پيدا شد مسئلهء تعريف حقيقت است كه آيا حقيقت ، يعنى شناخت راستين و صحيح ، آن است كه مطابق با واقع باشد ، ذهن مطابق با عين باشد ؟ گفتند : نه ، اين تعريف غلط است ؛ در بعضى از موارد مىتواند درست باشد ولى براى همهء موارد درست نيست . مثلًا در مسائل حسى و طبيعى و تجربى ، كم و بيش « 1 » مىتوان گفت اين تعريف ، مطابق است . به عنوان مثال ، وقتى در پزشكى مىگويند فلان شئ علت سرطان است ، مىتوانيم بگوييم [ اين فكر ] يا مطابق با واقع است و يا نيست ؛ يعنى اگر آن شئ در عالم عين ايجاد سرطان مىكند ، اين انديشه مطابق با واقع است ، و اگر نمىكند ، اين انديشه انديشهء دروغين است . اما همهء شناختها كه اين گونه نيست . گفتهاند اين تعريف در مورد رياضيات صدق نمىكند . شما در اين علم يك سلسله احكام بيان مىكنيد ، مثلًا : نسبت محيط دايره به قطر آن ، فلان عدد است ؛ يا خط مستقيم چنين خاصيتى دارد . اصلا در طبيعت ، دايره به شكلى كه يك نفر رياضىدان در ذهن خود فرض مىكند وجود ندارد ؛ يعنى در طبيعت ، يك منحنى مسدود كه فاصلهء تمام نقاط آن با يك نقطهء مركزى مساوى باشد ، وجود ندارد ؛ اين فقط فرض ذهن ماست . پس اگر بگوييم دانش راستين ، شناخت راستين و شناخت حقيقى آن است كه با واقع منطبق باشد ، ذهنىاى است كه با عين منطبق باشد [ شامل رياضيات نمىشود زيرا ] احكام رياضى عينيّت ندارد ، [ امورى ] ذهنى است كه با خود ذهن منطبق است .
همچنين است در مسائلى كه مربوط به خود ذهن است ، مثل قضاياى منطقى يا قضاياى روانى و روانشناسى . اگر شما در روانشناسى بگوييد هر ادراكى همراه خود يك عاطفه دارد ، چنين چيزى در بيرون از ذهن ما و در بيرون از درون ما وجود ندارد ؛ آنچه وجود دارد ، در درون ما وجود دارد . پس باز مطابق بودن با عالم عين در اينجا معنى ندارد .
[ همچنين گفتهاند ] در مسائل تاريخى نيز مطابق با عين بودن معنى ندارد ؛ چرا ؟
چون مسائل تاريخى يعنى مسائل مربوط به گذشته ، و گذشته وجود ندارد و اساساً
هامش
( 1 ) . زيرا مىگويند در اين مسائل هم بىاشكال نيست .