ولى اين نوع تفسير و توجيه براى روان ناخودآگاه را ساير روانكاوان نپذيرفتهاند .
نظريهء يونگ
فرويد شاگردى دارد به نام يونگ « 1 » . او به روان ناخودآگاه معتقد است « 2 » ولى آن توجيهى را كه جناب فرويد كرده است - كه تمام عناصر روان ناخودآگاه را عناصر رانده شده از روان خودآگاه بالاخص عناصر جنسى تشكيل مىدهد - قبول ندارد . يونگ مىگويد قسمتهايى از روان ناخودآگاه ما فطرى است و پايهء انسانيت انسان را تشكيل مىدهد ؛ يعنى احساس اخلاقى ، احساس عبادت و پرستش ، احساس علم دوستى و حقيقتخواهى ، احساس زيبايى دوستى و [ به طور كلى ] همهء احساسهاى انسانى انسان ، اركانى در فطرت و سرشت او هستند و در روان ناخودآگاه انسان وجود دارند ؛ ولى اين عناصر روان ناخودآگاه قبل از آن كه از روان خودآگاه ما چيزى رانده شود وجود داشتهاند . پس روان ناخودآگاه ما از دو قسمت تشكيل مىشود : قسمت عناصر اساسى فطرى خدادادى متعالى انسانى - كه اينها بايد باشد و پرورش داده شود - و قسمت عناصر رانده شده از روان خودآگاه انسان .
ولى امروز در اصل اين مطلب كه انسان داراى دو روان است : روان خودآگاه و روان ناخودآگاه ، و اينكه روان ناخودآگاه حاكم و مسخّر روان خودآگاه است و نيز حوزهء بسيار عظيمترى است « 3 » ، شك و ترديدى نيست .
مسئلهء تلقين
مسئلهء تلقين از مسائل بزرگ « علم الروح » است . اين مسئله را امروز با روان ناخودآگاه به شكل عالى توجيه و تفسير كردهاند كه انسان چگونه روانش تلقين
هامش
( 1 ) .Yung.
( 2 ) . امروز در اين كه انسان داراى يك شعور مخفى و يك روان ناخودآگاه است بحثى نيست .
( 3 ) . اگر بگوييم روان خودآگاه به اندازهء يك درياچه است ، روان ناخودآگاه به اندازهء يك اقيانوس بزرگ است .