در هرچه شما ترديد كنيد ، در اينكه وجود ناپلئون يك وجود استنباطى و استدلالى براى شماست ، شكى نيست . ممكن است شما در اين استدلال خدشه كنيد ، ولى در استنباطى بودن وجود او براى بشر شكى نيست .
راسل يك درجه بالاتر مىرود و با دقت مىگويد - و حرفش درست است - خورشيد براى تو وجود استنباطى دارد ، خيال مىكنى وجود آن محسوس است ، چرا ؟ زيرا تو آن صورتى را احساس مىكنى كه در شبكيهء چشم توست . براى اينكه چنين صورتى در شبكيهء چشم تو تشكيل شود كافى است گلولهء مذابى را در فضا قرار دهند كه شبيه خورشيد نور مىدهد ، باز عين همان صورت در چشم تو پيدا مىشود . براى حس تو فرق نمىكند كه خورشيد يا چيزى شبيه آن باشد . تو خورشيد را مستقيما احساس نمىكنى كه بگويى اگر گلولهء مذابى آنجا باشد چيز ديگرى مىشود .
شما مىگوييد پدرم را احساس مىكنم . راست است ، احساس مىكنيد و هميشه داريد او را مىبينيد . حال اگر قيافهء آدمى را صددرصد شبيه پدر شما بسازند ، اندام او ، رنگ او ، نگاه كردن او و صداى او ، هيچ فرقى با پدرتان نداشته باشد ، براى احساس شما هم هيچ فرقى نمىكند . لذا بوعلى مىگويد : « از احساسها بوى كلّيّت مىآيد » . حواس در اين حد است . دوستت را مىبينى ، ولى اين مسأله كه او قطعا همان رفيق توست و نه شبيه او ، يك مسألهء معقول است كه [ غير او بودن را ] با دليل عقلى رد مىكنيم و الا با حس نمىشود رد كرد ، حس نمىگويد غير او نيست . حس ، صورتى را كه در ذهن مىآيد منعكس مىكند اما در مورد اينكه آيا اين همان رفيق من است ، همان پدر من است يا شبيه آن را صددرصد ساختهاند ، نمىتواند قضاوت كند .
از اينجا انسان مىتواند بفهمد كه اين انسان ، اين موجود شناسا ، اين موجود عارف ، اين موجودى كه با حيوان فرق مىكند ، اين موجودى كه مىتواند اشياء را بشناسد ، علاوه بر حواسى كه دارد ، ذهنى دارد و اين ذهن يك سلسله عمليات دارد كه با آن عمليات ، شناخت انسان تمام مىشود .
اين [ عمليات و ] استدلالها آنقدر ظريف و دقيق و سريع صورت مىگيرد كه انسان حس نمىكند . فرق است ميان چيزى كه وجود نداشته باشد و چيزى كه وجود داشته باشد و انسان وجودش را حس نكند . مثلًا وقتى من صحبت مىكنم آيا اراده مىكنم كه اين كلمات از دهانم بيرون بيايد يا اراده نمىكنم ؟ اگر بخواهم به زبان ديگرى مانند عربى - كه كمتر به آن آشنا هستم - صحبت كنم ، چون هنوز عادت
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 403
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٠٣