تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
معتقد است ؟ آيا حس را ابزار شناخت مىشناسد ؟ آيا عقل را ابزار شناخت مىشناسد ؟ آيا هم حس و هم عقل ، هر دو را براى شناخت لازم مىداند ؟ آيا به ابزار ديگرى هم غير از حس و عقل قائل است و اگر قائل است آيا موضوع آن شناختها با موضوع اين شناخت يكى است ؟ قرآن در يكى از آياتش « 1 » در سورهء مباركهء نحل به صراحت مطلبى را بيان مىكند كه نظرش در مورد ابزار شناخت معلوم مىشود . در سورهء مباركهء نحل مىفرمايد :
« وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً »
« 2 » اوست خدايى كه شما را از شكمهاى مادرانتان بيرون آورد در حالى كه شما هيچ چيز نمىدانستيد ، يعنى از نظر شناخت هيچ چيز را نمىشناختيد ، بىشناخت بوديد « 3 » ( الآن بحث فطرت را نمىخواهم طرح كنم . بحث فطرت مثل بحث شناخت چندين جلسه وقت از ما مىگيرد . همين قدر عرض مىكنم كه اين آيه منافاتى با مسئلهء فطرت ندارد )
« وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ »
و براى شما گوش و چشمها و ديده‌ها قرار داد . مىدانيد كه در ميان حواسّ انسان ، آن حواسى كه بيش از همه در شناسايى تأثير دارد ، چشم و گوش است . لامسه و ذائقه و شامّه هر كدام مىشناسد ولى چند قلم كوچك را . بوعلى معيار خوبى به دست مىدهد ، مىگويد : شما لغتهايى كه مربوط به
هامش
مىگوييم مىخواهيم بدانيم نظر قرآن چيست ؛ در ضمن اينكه با نظر فلان فيلسوف يا فلان مكتب آشنا مىشويم ، مىخواهيم با نظريه قرآن هم آشنا شويم . ( 1 ) . اين آيه را در اصول فلسفه هم به مناسبتى نقل كرده‌ايم . ( 2 ) . نحل / 78 . ( 3 ) . اين آيه ضمنا رد نظريهء معروف افلاطون هم هست . افلاطون معتقد بود كه روح انسان قبل از آمدن به اين دنيا در عالم كليات و ايده‌ها بوده است ( كه اسم آن كليات معقول را « مثال » يا « ايده » مىگذارد . كلمهء « ايده » را براى اولين بار افلاطون در فلسفه وارد كرد ) و چون هرچه جزئى در اين عالم هست در عالم ديگر ايده‌اى دارد ، پس روح ، تمام اين ايده‌ها و كليات را آگاه بوده و مىشناخته است ، بعد به دنيا آمده است . وقتى به دنيا آمده ، آمدن به دنيا و با بدن يكى شدن ، حكم پرده‌اى را پيدا كرده كه روى معلوماتش افتاده است . روح وقتى به دنيا مىآيد همه چيز را مىشناسد و مىداند اما فعلًا يادش نيست ؛ مثل آن وقتى كه شما در خودتان احساس مىكنيد كه يك مطلبى را مىدانيد ولى يادتان نيست و منتظر هستيد كه به يك مناسبتى يادتان بيفتد و اگر كسى اشاره‌اى كند فورا مىگوييد يادم افتاد . اين « يادم افتاد » يعنى در مخزن ذهن من بوده است . به قول برگسون ، ذاكره قدرت نداشت ؛ در حافظه وجود داشت ولى ذاكره كه بايد آن را از مخزن باطن به ظاهر بياورد رابطه‌اش قطع شده بود ؛ اين رابطهء آوردن و بردن قطع شده بود . افلاطون چنين نظرى دارد . هرچه انسان در اين دنيا بشناسد و ياد بگيرد ، از نظر افلاطون يادگيرى نيست ، بلكه يادآورى است . اين است كه او مىگويد علم « تذكّر » است .