تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 357

مساهمون:

ص٣٥٧
امكان ندارد . مثل معروفى است كه يك كور مادرزاد به عمرش شيربرنج نخورده بود و فقط نام آن را شنيده بود . از كسى پرسيد كه شيربرنج چيست ؟ او شيربرنج را به رنگش تعريف كرد ، فكر نكرد كه كور مادرزاد كه رنگ سرش نمىشود ؛ شيربرنج را اگر خواستى تعريف كنى به مزه‌اش تعريف كن ، از آن مزه‌هايى كه او چشيده ، مثلًا بگو اگر طعم شير را با طعم برنج و طعم شكر مخلوط كنند [ مىشود طعم شيربرنج ] . پرسيد شيربرنج مثل چيست ؟ گفت : مثل گردن غاز ( چون گردن غاز سفيد است به گردن غاز تعريف كرد ) . گفت گردن غاز چگونه است ؟ دست خودش را پيش كشيد و گفت : گردن غاز چنين چيزى است . گفت : فهميدم ، پس شيربرنج يك چنين چيزى است . به كور مادرزاد محال است انسان بتواند بعضى چيزها را بشناساند ، چون « من فقد حسّا فقد علما » . به كر مادرزاد محال است انسان بتواند صوت ، موسيقى يا آهنگ را بشناساند ، و همچنين هر كسى كه فاقد هر حسى باشد . بنابراين در اينكه حس يكى از مبادى شناخت است شك و ترديدى نيست ، ولى آيا حس براى شناخت كافى است ؟ نه . وقتى كه ما درجات شناخت را بيان مىكنيم ، خواهيم گفت كه چرا حس كافى نيست ؛ يعنى حس شرط لازم شناخت هست ، اما شرط كافى براى شناخت نيست .

نقش قوهء عاقله در شناخت

علاوه بر حواس ، انسان نياز به يك امر و يا امور ديگرى دارد . انسان براى شناختن ، به نوعى تجزيه و تحليل و گاهى به انواع تجزيه و تحليل نياز دارد . تجزيه و تحليل ، كار عقل است . تجزيه و تحليل‌هاى عقلى ، دسته‌بندى كردن اشياء در مقوله‌هاى مختلف است . اين كار به اصطلاح با تجزيه صورت مىگيرد ؛ و همچنين است تركيب كردن به شكل خاصى ، كه منطق عهده‌دار كارهاى تحليلى و كارهاى تركيبى است ، و خود اين داستانهايى دارد . مثلًا اگر ما فىالجمله با مسائل علمى آشنايى داشته باشيم ، به ما اينطور مىگويند كه فلان چيز از مقولهء كمّيّت است ، فلان چيز از مقولهء كيفيّت است ، در اينجا تغيير كمّى تبديل به تغيير كيفى شده است ، و از اين نوع حرفها . اين كميت و كيفيت و امثال اينها يعنى چه ؟ ما اشياء را در مقوله‌هاى مختلف دسته‌بندى كرده‌ايم ؛ مثلًا فاصله‌ها را بر حسب متر ، وزنها را بر حسب كيلوگرم و
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 357 | مرتضى مطهرى