عرفا از تجلّى تعبير به « علّيت » نمىكنند .
اما حكيم قائل به مراتبى براى وجود و موجودات است : اوّل ما صدر و ثانى ما صدر ، و به علتى غير ذات حق هم قائل است منتها در طول ذات حق . عارف گذشته از اينكه تعبير به عليت نمىكند ، معتقد به تجلى اول و دوم و سوم . . . و لو در طول هم نيست ؛ نمىگويد كه از ذات حق جلوهء اول صادر شد ، از جلوهء اول جلوهء دوم . . .
عارف به يك جلوه قائل است به نام « وجود منبسط » و مىگويد تمام اشياء ( تمام ماهيات ) با همان يك تجلّى پيدا شدهاند ، و مانند فيلسوف علت به عدد ماهيات قائل نيست .
عارف مىگويد : تمام ماهيات ( اعيان ثابته ) با يك جلوه ظاهر شدهاند و از لوازم تجلّى حقاند و ظهورات همان يك تجلّىاند .
او « وجود منبسط » را « ظل » و « الرتبة الجمعية » ( يعنى مرتبهاى كه اعيان ثابته همه در آنجا جمع هستند ) مىخواند :
اين همه عكس مى و نقش مخالف كه نمود * يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاد
كثراتى كه حكيم ( كثرات طولى و عرضى : افلاك و عناصر و . . . ) قائل است از نظر عارف همه از لوازم وجود منبسط است ، لذا به وجود منبسط « حق مخلوق به » - يعنى حقى كه همهء اشياء از آن مخلوق مىشوند و پديد مىآيند - مىگويد .
مير داماد به سخن حكما - كه گفتهاند اولين صادر عقل اول است - انتقاد كرده و مىگويد صادر اول بايد موجودى باشد كه « كل الاشياء » باشد ، نمىتواند موجودى باشد در طول موجودات ديگر . در واقع مير داماد در اينجا گرايشى به عرفا پيدا مىكند .
عرفا معتقدند اشياء در هر « آن » نو مىشود . از نظر اينها عالم دائماً فانى مىشود و موجود مىگردد ولى ما خيال مىكنيم كه جهان يك چيز ثابت است در حالى كه :
هر زمان نو مىشود دنيا و ما * بىخبر از نو شدن اندر بقا