اثبات وجود خدا ( وجود واجب الوجود ) يكى از مسائل اين علم است . اثبات اينكه موجود واجب است ، ممكن است ، جوهر است يا عرض است . . . همهء اينها ( واجب ، ممكن و . . . ) از عوارض « موجود بماهو موجود » است .
مسألهء وجود واجب ، مسألهاى است از مسائل حكمت الهى . آنچه را كه عارف موضوع علم خود مىداند ( موجود مطلق ) از مسائل حكمت الهى است ؛ و چون موضوع هر علم در آن علم اثبات نمىشود بلكه در علم كلّى ديگرى اثبات مىگردد ، پس عارف نيازى به اثبات آن ( خدا موضوع عرفان ) ندارد ولى حكيم آن را اثبات مىكند ، چون از مسائل حكمت الهى محسوب مىشود .
خلاصه
از نظر فيلسوف وجود خدا مسألهء علم است ، از نظر عارف وجود خدا موضوع علم است ( وجود وجود حق ) .
همان گونه كه از نظر فيلسوف موضوع علم خود - موجود بماهو موجود - بديهى است و نياز به اثبات ندارد ، خدا هم از نظر عارف بديهى و بىنياز از اثبات است ، بلكه بايد صفات او را اثبات كرد .
در اينجا موضوع ، موضوعى است بديهى ؛ نه اينكه هر موضوعى نياز به اثبات نداشته باشد .
مسائل عرفان ، صفات ، اسماء و تجلّيات ذات حق است .
* يك وجه اختلاف ديگرى كه بين حكما و عرفاست آن است كه عرفا تجلّى را واحد مىدانند و به تكرار در تجلّى اعتقاد ندارند مطابق آيهء :
« وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ . . . »
« 1 » كه خدا يك تجلّى دارد و آن « وجود منبسط » است و گاه به آن « حق مخلوق به » گويند و القاب ديگرى هم براى آن قائلند .
هامش
( 1 ) . قمر / 50 .