پس ناچار بايد بگويند كه شئ نفى خودش را در بطن خود بالقوه دارد و تدريجاً آن نفى و انكار در درون خودش رشد مىكند و بعد در اثر جدال و نزاع بين شئ و ضدش شئ از بين مىرود ، كهنه از بين مىرود و نو باقى مىماند . خود تعبير « نو » و « كهنه » دليل بر اين است كه ضد شئ بعداً متولد مىشود و رشد مىكند ؛ اگر همزاد با شئ بود تعبير نو و كهنه معنى نداشت . پس رشد كردن ضد در درون شئ ، چيزى جز حركت و تغيير نمىتواند باشد و قهراً مسئلهء نياز به محرك به قوهء خود باقى است و بايد بررسى كرد كه آيا حركت هميشه نيازمند به محركى بيرون از ذات خودش است ( كه مدعاى ماست ) و اگر هم به فرض نتوانيم اين را ثابت كنيم در هر صورت حرف اينها كارى از پيش نبرده است .
گفتيم كه جريان حاكم بر جهان جريان عليت است و جهان يكپارچه حركت است و ثبات وجود ندارد . حال چه بايد گفت ؟ آيا بايد گفت كه گذشته نه علت اعدادى و نه مقدمه و مجرا بلكه وجود دهنده و علت ايجادى آينده است ، يا آنكه گذشته فقط مجرا و شرط است ؟ البته بدون گذشته آينده امكان ندارد ، حال مربوط به گذشته است و آينده مربوط به حال است و رابطهء لا يتخلّف بين آنهاست ولى رابطهء لا يتخلّف به اين معنى است كه اگر گذشته نبود و اگر حال نباشد آينده نخواهد بود ؛ يعنى گذشته شرط لازم حال و حال شرط لازم براى آينده است ولى آيا گذشته شرط كافى آينده نيز هست ؟ آيا معدوم ( گذشته ) شرط كافى موجودى است كه اينك دارد حادث مىشود ؟ ( اگر بخواهيم ضرورت منطقى را در كار بياوريم ناچار بايد « گذشته معدوم » را كه مقدمه « حال موجود » است علت كافى و ايجادى براى حال بدانيم و بطلان اين سخن واضح است ) . پس ناچار بايد برويم دنبال اصل عليت .
جهان ما با تمام روابط علت و معلولى خود يك جريان را به وجود آورده است . اين ديوار ، ديوار يك هفته پيش نيست و ديوار يك ساعت پيش هم نيست ، شيئى است ميان دو حاشيهء گذشته و آينده ؛ بلكه به اصطلاح امروزيها شئ گفتن غلط است ، جريان است نه شئ ؛ يعنى از نظر وجههء طبيعت آنچه كه مىبينيم فصل مشترك و مقطعى است ميان معدوم گذشته و معدوم آينده ، يك حدوث و يك سيلان دائم و مستمر است ، به اين معنى كه در به وجود آمدن دائم است ، يك فوران دائم است ، آن هم نه فورانى مانند فوران يك فوّاره كه در آن جهش قبلى كه به وجود مىآيد روى جهش بعدى فشار مىآورد و جهش بعدى هم به نوبه خود فشار مىآورد و به همين ترتيب ؛ نه ،
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 204
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٠٤