آنها « شدن » به وجود مىآمد .
اگر ما حرفهاى هگل را قبول كرده بوديم مخصوصاً دو اصل مهم او را كه مىگفت :
الف . توضيح عالم بر اساس عليت صحيح نيست و يگانه راه توضيح و تفسير عالم بر اساس استنتاج نتيجه از دليل است .
ب . آنچه كه در ذهن است عيناً در خارج هست و ذهن و خارج يكى است . و اگر استدلال او را ( هستى نيست ، پس هستى نيستى است و از تركيب و جمع ايندو « شدن » و « حركت » محقق مىشود ) صحيح مىدانستيم ، كه نمىدانيم ، در آن صورت مىتوانستيم حركتها را بىنياز از محرك بيرونى بدانيم و چون در آن صورت عين استنتاجها و ضرورتهاى ذهنى در خارج نيز بود ، همان گونه كه استنتاج مفاهيم ذهنى از يكديگر ضرورى است ( مثلًا هستى بالضروره منتهى به نيستى مىشود و نيستى از آن استنتاج مىشود ) جريان عالم خارج نيز چنين بود .
ولى ماركسيستها اين نظر هگل را قبول ندارند و اين قسمت از فلسفهء او را پوستههاى ايده آليستى مىدانند و مدعى هستند كه آن را دور ريختهاند و فلسفهشان بر اساس علت و معلول است نه دليل و نتيجه . لذا اينها تضاد را به منزلهء علت حركت مىدانند ، اما هگل تضاد را علت حركت نمىدانست بلكه تضاد هستى و نيستى را اجزاء تشكيل دهندهء حركت و دليلهايى مىدانست كه حركت را به عنوان يك نتيجه ايجاب مىكنند ، در حالى كه ماركسيستها تضادها را علت حركت مىدانند نه دليل منطقى آن و همين جا به بنبست مىرسند .
مىپرسيم : آيا حركت را بايد با تضاد تعليل كرد يا تضادها را با حركت ؟
مىگويند : هر چيز در درون خودش نطفهء نيستى خودش را در بر دارد .
در اين صورت اين سؤال مطرح مىشود كه آيا نطفهء نيستى خود را بالقوه دارد يا بالفعل ؟
اگر بگويند بالفعل دارد ، لازمهء اين سخن اين است كه اولًا هيچ چيز موجود نباشد چون هر چيز بايد بالفعل با آنتىتز خود ( علت عدم خود ) همراه باشد يعنى نباشد ؛ و ثانياً ، گذشته از اين اشكال ، اگر هر شئ بالفعل آنتىتز خود را همراه داشته باشد بايد گفت هر شئ دو شئ است و اين خلاف فرض است و آنان نيز چنين چيزى نه گفتهاند و نه مىگويند .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 203
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٠٣