شاگردان هگل
شاگردان هگل دو دستهاند : 1 . دست راستىها 2 . دست چپىها . گروهى از شاگردان هگل يعنى چپگراها منطق هگل را پذيرفتند اما فلسفه هگل را نپذيرفتند يعنى متد بينش هگل را كه ديالكتيك اوست پذيرفتند ولى جهانبينى او را كه نيمه مادى و نيمه خدايى بود نپذيرفتند . هگل خدا را قبول دارد ولى خدايى كه او قبول دارد نه مادّيون قبول دارند و نه الهيون . خداى او خدايى بيرون از اين جهان نيست و او خدا را به عنوان علت نخستين نمىشناسد . اينها كه منطقش را پذيرفتهاند گفتند كه ما از منطق هگل پوستههاى آن را دور انداخته و هستههايش را پذيرفتيم . از جمله پوستههايى كه آنها به قول خودشان دور انداختند مسئله تطابق ذهن و طبيعت ( و به تبع آن جريان داشتن رابطه دليل و نتيجه در طبيعت ) است كه دور انداختنى هم هست . ولى در عين اينكه اين « پوسته » را دور انداختهاند يك چيزى را كه فقط از همين پوسته مىشود نتيجهگيرى كرد و يك فرعى است كه بر پايه همين اصل بنا شده است نگه داشتند ، يعنى پوسته را دور ريختند و پوستهء پوسته را نگه داشتند . اصل پوسته اين بود كه جريان طبيعت همان جريان دليل و نتيجه است . پوستهء پوسته اين است كه در دليل و نتيجه ديگر سؤال از چرا و علت معنى ندارد و ميان آنها ضرورت منطقى برقرار است . اينان گفتند ما بازگشت كردهايم به اصل عليت ، و معتقد شدند كه جريان طبيعت و جريان ذهن جريان عليت است ، ولى پوستهء پوسته را نگه داشتند ، به اين معنى كه معتقد شدند در طبيعت با آنكه عليت برقرار است رابطه ميان علت و معلول به صورت رابطه ميان مقدمه و نتيجه است و در نتيجه ميان آن دو ضرورت منطقى حكمفرماست و بنا بر اين سؤال از علت ( يعنى علتى كه از بيرون ، اين ضرورت منطقى را ايجاد كرده باشد ) غلط است . چنان كه ديديم در فلسفه هگل هم سؤال از علت غلط بود و همه روابط بر اساس ضرورت منطقى توجيه مىشد و از ناسازگارى اثبات و نفى و تركيب
هامش
مىگويد « هستى نيست » بايد گفت اين « نيست » رفع است از براى هستى ، نه اينكه « هستى هست ناهستى » كه اولى سالبه محصله و دومى موجبه معدولة المحمول است و اشتباه هگل در اين است كه در مقدمه ، قضيهء سالبه مىگويد و در پايان معدوله نتيجه مىگيرد !