عاقل و معقول را همينطور تفسير كردهاند كه اتحاد عاقل و معقول چيزى جدا از رابطهء هر « عرض و موضوعِ » ديگر نيست . هر معقولى براى نفس ، عرض است همچنان كه اعراض خارجى براى اجسام عرضاند .
[ در باب عرض و موضوع ، مثلًا رنگ و جسم ] ما دو جور تصور مىتوانيم داشته باشيم . يك تصور اين است كه ما جسم داريم و جسم يك مرتبهء محفوظى دارد و رنگ به جسم اضافه مىشود و ميان اينها كأنه مرزى برقرار است ؛ جسمى است كه به آن چيزى به نام رنگ ضميمه شده است . تصور ديگر اين است كه هر عرضى با موضوع خودش نوعى وحدت دارد ، يعنى عرض از مراتب وجود موضوع است نه يك امرى كه در كنار موضوع نهاده شده است و معقول هم از مراتب وجود عاقل است . طبق اين تفسير اصل اتحاد عاقل و معقول [ تحت ] اصل اتحاد عرض و معروض قرار مىگيرد .
هم حاجى و هم آقاى طباطبايى مىگويند اگر مراد مرحوم آخوند غير از اين باشد درست نيست . نمىخواهند بگويند حرف مرحوم آخوند قطعاً چيزى است كه ما مىگوييم بلكه مىگويند آنچه كه قابل قبول است اين است . ولى از عبارت مرحوم آخوند بيش از بيان حاجى و بيش از بيان آقاى طباطبايى فهميده مىشود ، يعنى ايشان مىخواهد چيزى بيش از آنچه ديگران معمولًا در باب عرض و موضوع مىگويند بگويد . مرحوم آخوند مىخواهد اينطور بگويد كه نفس ، در هر تعقل نوعى گسترش پيدا مىكند . گسترش غير از اتحادى است كه حاجى مىگويد كه معقول به منزلهء صورتى است كه نفس با آن متحد مىشود بلكه نفس گسترش پيدا مىكند يعنى مرتبهاى بر مراتب ذات نفس افزوده مىشود . مولوى مىگويد :
جان چه باشد جز خبر در آزمون * هر كه را افزون خبر جانش فزون
مىگويد جان يا نفس مگر جز خبر و آگاهى چيز ديگرى است ؟ جوهر ذاتش آگاهى و خبر است . هر مقدار كه خبر بر نفس اضافه شود بر جان و نفس افزوده شده است .
همان اتحاد عاقل و معقول را مىگويد . اين شعر عرفانى بر خلاف نظريهء شيخ است .
شيخ مىگويد هركه را كه خبر افزون شود بر جانش هيچ فزونى پيدا نمىشود ؛ جانش همان است كه بوده است و تنها بر عوارض و زينتهاى جان چيزى افزوده مىشود ، مثل ساختمانى كه نقاشيهايى بر آن اضافه مىشود . با نقاشى كردن ، بر خود ساختمان چيزى نيفزودهايم ، بلكه آب و رنگى به آن اضافه كردهايم . ولى اين نظريه مىگويد