صورت از اركان فلسفهء ارسطويى است . يك مطلب ديگر در منطق از يك نظر و در فلسفه از نظر ديگر مطرح است و آن اين است كه ماهيات اشياء عبارتند از مجموع اجناس و فصول ، و ماهيت يك شىء از « جنس قريب » و « فصل قريب » آن شىء تشكيل شده است « 1 » .
مطلب سوم بحثى است كه راجع به رابطهء ميان اين دو مطلب مىشود . آيا در فلسفهء ارسطويى كه از يك طرف « وجود خارجى اشياء » مركب است از مواد و صور ، و « ماهيت اشياء » مركب است از اجناس و فصول ، رابطهاى ميان اجناس و فصول از يك طرف و مواد و صور از طرف ديگر وجود دارد ؟ جواب مىدهند كه بله ، رابطهاى هست و آن اين است كه مواد ، منشأ انتزاع اجناس هستند و صور منشأ انتزاع فصول . نمىگوييم جنس تعبير ذهنى ماده است و ماده تعبير خارجى جنس ؛ عيناً اين را نمىخواهيم بگوييم ، بلكه مىگوييم خود ماده و صورت هم دو كلى يعنى دو ماهيت هستند . ماده خودش يكى از انواع جوهر است ولى همين ماده به يك اعتبار ديگر كه لحاظ شود ديگر ماده نيست ، بلكه جنس است . صورت هم كه يكى از انواع جوهر است به يك اعتبار نوع است و صورت ، و به اعتبار ديگر فصل .
بنابراين مأخذ انتزاع جنس و فصل دو چيزند كه آن دو چيز ، خودشان به اعتبار ديگر نوع هستند .
توضيح اينكه فلاسفه مىگويند جواهر بر پنج قسماند : عقل ، نفس ، ماده ، صورت و جسم . فلاسفه ماده را از آن جهت كه ماده است يكى از انواع عالم مىدانند و صورت را نيز يكى از انواع عالم مىدانند و در عين حال جسم را يك نوع ديگر در مقابل اين دو نوع مىشمارند . از اين دو نوع كه ماده و صورت باشد دو معنىِ ديگر اعتبار مىشود كه يكى جنس است و ديگرى فصل و از مجموع آن دو [ يعنى ماده و .
هامش
( 1 ) . البته بحث ديگرى هم مطرح است كه آيا اساساً ماهيت بسيط داريم يا نداريم ؟ اگر ماهيت يا ماهيات بسيطى در عالم داشته باشيم ، يعنى ماهيتى كه نه جنس داشته باشد و نه فصل ، معنايش اين است كه نوع يا انواعى در عالم وجود دارد كه هر كدام يك مقولهء مستقلاند . ولى اينها به چنين چيزى اعتقاد ندارند ، بلكه معتقدند كه هر نوعى از انواع ، داخل در يك مقوله از مقولات ده گانه است و به اين جهت مابه الاشتراك يا مابه الاشتراكهايى و همچنين مابه الامتياز يا مابه الامتيازهايى دارد .
مابه الاشتراكها را « اجناس » و مابه الامتيازها را « فصول » مىگويند . در اينجا ماهيت از آن جهت كه ماهيت است مورد نظر است و نظر به تحقق خارجى نيست .