همچنان كه كل آنها مصداق يك ماهيت است هر جزئشان هم مصداق همان ماهيت است ، بر خلاف كلهاى ديگر كه لازم نيست كه جزء ، مصداق همان ماهيتى باشد كه كل مصداق آن است . مثلًا كل يك فرد انسان مصداق انسان است ولى از اين امر لازم نمىآيد كه مو ، دست يا پاى انسان هم مصداق انسان باشد . اينها مصداق جزء انسان هستند نه مصداق كل انسان .
با پيدايش و حدوث حركت ، « حركةٌ مّا » يعنى كلى حركت وجود پيدا مىكند . در اينجاگو اينكه مراتب حركت دائماً حادث و فانى مىشوند ولى اين كلىِ حركت يا حركةٌ مّا از همان آنِ اول در ضمن همين افرادى كه متدرج هستند و على الاتصال حادث و فانى مىشوند ، يعنى در ضمن افراد آنيهاى كه بالقوه هستند وجود پيدا مىكند .
حركت با مقولهاى كه حركت در آن واقع مىشود وجوداً يكى است . پس چون يك حركةٌ مّا از ابتدا تا انتهاى حركت وجود دارد كه نامش حركت توسطى است ، در حركت جوهرى يك صورةٌ مّا از ابتدا تا انتهاى حركت وجود دارد . اين صورةٌ مّا در هر آنى با مرتبهاى از صورت متحد است و « ماده با صورةٌ مّا » موضوع است براى حركت در صور خاصه .
رفع استبعاد در مورد « صورةٌ مّا »
در اينجا مرحوم آخوند احتجاج و در واقع جدل مىكند ؛ يعنى از گفتههاى خود آقايان دليل مىآورد و مىگويد شما نبايد از اين صورةٌ مّا كه ما در اينجا مىگوييم وحشت كنيد ، چون خودتان همين را در باب كون و فساد گفتهايد و بالاترش را گفتهايد و تصور آنچه شما گفتهايد از آنچه كه ما در باب حركت مىگوييم به درجاتى مشكلتر است .
توضيح اينكه امثال شيخ كه منكر حركت در جوهر هستند ، قائل به كون و فسادند ؛ مىگويند يك صورت فاسد مىشود و صورت ديگر كائن مىشود ، نه اينكه صورتها به يكديگر متصلند و يك واحد را تشكيل مىدهند تا بشود حركت .
صورتى كه در ماده است معدوم مىشود و صورتى ديگر در ماده حادث مىشود . در اينجا اين سؤال براى فلاسفه از قديم مطرح بوده است كه آيا ماده واحد است يا كثير ؟ گفتهاند ماده در ذات خودش نه واحد است و نه كثير و در وحدت و كثرت تابع