صورت خودش است . ما مطلب را در قالب يك مثال توضيح مىدهيم .
قدما آب را يك عنصر مىدانند و بخار را عنصر ديگر و آن را با هوا يكى مىدانند و غير از تبديل آب به بخار ، به تبديل هوا به آب و آب به هوا هم معتقد هستند . آب مركب است از صورت مائيه و ماده . وقتى آب تبديل به هوا مىشود اين صورت زايل مىشود و صورت جديدى كه همان صورت هوائيه باشد به جاى آن مىآيد .
پس مادهاى در اينجا وجود دارد كه قبلًا صورت مائيه داشت و حالا صورت هوائيه دارد . اين ماده در ذات خود نه واحد است و نه كثير ، يعنى مىتواند هم واحد باشد و هم كثير و در وحدت و كثرت تابع صورت است . حال سؤال مىكنيم كه آيا اين مادهاى كه در آب بود و حالا مادهء هواست يك ماده است يا دو ماده ؟ مىگويند يك ماده است . مىپرسيم وحدتش را از كدام صورت دارد ؟ مىگويند از يك واحد بالعموم دارد . اين ماده بايد با يك صورت باشد ، حال يا با اين صورت يا با آن صورت . مىگويند بهطور كلى وحدت ماده مستحفظ است به دو چيز : به يك « واحد بالعدد » كه مقصودشان مفارق يا عقل مجرد است كه ماده را ايجاد كرده است ، و به يك « واحد بالعموم » كه مقصود صورى است كه بر ماده متبادل مىشود .
براى توضيح مطلب معمولًا از اين تمثيل استفاده مىشود كه خيمه احتياج به عمود دارد و اگر عمود نباشد خيمه به زمين مىافتد . خيمه احتياج به عمود دارد ولى كدام يك از عمودها ؟ آيا خيمه به عمودى بالخصوص نياز دارد كه از چوب خاص يا فلز خاص ساخته شده باشد ؟ نه ، خيمه به « عمودٌمّا » احتياج دارد . خيمه به هيچ عمود خاصى نياز ندارد ولى بىنياز از عمود هم نيست و لذا هر عمودى كه زير اين خيمه بگذاريم ، خيمه مىايستد . اگر يك عمود را برداريم و بدون هيچ فاصلهاى عمود ديگرى زير اين خيمه بگذاريم ، خيمه سر جاى خود مىايستد چون خيمه به « عمودٌمّا » احتياج دارد و خصوصيت عمود خاصى در اينجا دخالت ندارد .
مىگويند ماده هم همينطور است . محال است كه ماده بتواند لحظهاى بدون صورت باقى بماند . ماده احتياج به صورت دارد ولى كدام صورت ؟ « صورةٌ مّا » .
مرحوم آخوند مىگويد شما كه قائل به كون و فساد هستيد صورتها را مثل عمودهاى خيمه متبادل مىدانيد و مىگوييد يك صورت زايل مىشود و صورتى ديگر جاى آن را مىگيرد ، ولى ما كه قائل به حركت در جوهر هستيم قائل نيستيم كه صور جداى از يكديگرند ، بلكه مىگوييم اين صور يك واحد متصل هستند كه تعدد
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 422
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٢٢