پس شىء در حال حركت هيچ ماهيت بالفعلى ندارد و بنابراين نمىتوانيم بگوييم داخل در كدام نوع است چون توقف ندارد . البته هر جا كه شىء متوقف شود داراى يك ماهيت بالفعلِ ثابت مىشود ، ولى مادام كه در حركت است تنها ماهيات بالقوهء غيرمتناهى قابل انتزاعند . « قابل انتزاعند » يعنى ذهن در عالم خودش شىء در حال حركت را متوقف فرض مىكند و بعد ماهيتى انتزاع مىكند . اين مانند آن است كه در مورد جسم در حال حركت مىگوييم اين جسم در اين نقطه چنين است در حالى كه هيچ وقت در اين نقطه نبوده است ، زيرا دائماً سيلان داشته و در حال عبور و گذشتن بوده است ولى ذهن بودنى در اين نقطه براى جسم اعتبار مىكند .
لازمهء اين مطلب بسيار عالى كه شىء در حال حركت ماهيت ندارد اين است كه در طبيعت ، شىء ثابت وجود ندارد و همه چيز در جريان است . پس ما در طبيعت هيچ چيزى كه داراى ماهيت بالفعل و ثابت باشد نداريم . هر ماهيتى كه براى يك شىء انتزاع كنيم آنِ بعد از آن ماهيت گذشته و به ماهيت ديگرى وارد شده است .
البته مرحوم آخوند به اين تعبير دربارهء طبيعت بحث نكرده ولى لازمهء حرف ايشان همين است . ايشان بهطور خاص در مورد انسان اين را گفته است ولى اين مطلب قابل تعميم به جاهاى ديگر است ، البته با ملاحظهء اختلاف خاصى كه ميان انسان و ساير موجودات وجود دارد . آن اختلاف همان است كه مرحوم آخوند در باب انسان بدان تصريح مىكند ؛ اينكه انسان نوع واحد نيست و هر فردى از انسان يك نوع است و بلكه هر فرد در هر آنى داخل در يك نوع است . پس اگر مىگوييم انسان نوع است در واقع اينطور نيست ؛ انسان جنس است نه نوع . هر چيزى را بخواهيم نوع بگيريم در واقع نوع واقعى نيست زيرا بايد آن را ثابت فرض كنيم . اين هم مطلبى كه در اينجا مرحوم آخوند بيان نكرده و در جاى ديگر ذكر كرده است .
حركت ، نوعى جامع اضداد
آخرين مطلب از سه مطلبى كه مرحوم آخوند در اينجا بيان مىكند دربارهء ويژگى خاص حركت است . آيا شىء در حال حركت باقى است يا باقى نيست ؟ واحد است يا كثير ؟ بالقوه است يا بالفعل ؟ من مطلب را به بيان ديگرى مىگويم بعد بيان مرحوم آخوند را عرض مىكنم .
در گذشته گفتيم حركت دو اعتبار دارد ، اعتبار توسط و اعتبار قطع . حركت به