متحرك است . مقصود از اين تبعيت ، تبعيت تعليلى نيست تا لازم بيايد دو متغير داشته باشيم يكى مقوله و ديگر جوهر به تبع مقوله ، بلكه مقصود حيثيت تقييدى و واسطهء در عروض است . آن كه موضوع واقعى حركت است و متغير واقعى است خود مقوله است ولى ما ثانياً و بالعرض حركت را به موضوع آن نسبت مىدهيم همانطور كه عرض را به عنوان يك صفت به موضوع آن نسبت مىدهيم . در مورد جسم و ابيض مىگوييم : جسم ابيض است به تبع بياض . نه اين است كه در اينجا دو ابيض داريم : يكى جسم و ديگرى بياض ، بلكه مقصود اين است كه بياض ، ابيض بالذات است ، ولى به سبب ملابستى كه بين بياض و جسم هست كه وجود بياض ، « وجود ناعت » نسبت به جسم است ، همين ابيضيّت بياض را به جسم هم نسبت مىدهيم .
پس تبعيت ، تبعيت در عروض است نه تبعيت در ثبوت .
به همين دليل اين نظريه در مقايسه با نظريهء اول نظريهء جديدى نيست . نظريهء اول هم مىگفت وقتى مىگوييم حركت أينى ، موضوع حركت خود أين است و نظريهء دوم هم مىگويد موضوع حركت خود أين است و آن را مجازاً به جوهر هم نسبت مىدهيم . قول اول هم انتساب مجازى به جوهر را نفى نمىكرد . بنابراين مستقل شمردن اين قول ، خالى از مسامحه نيست .
نظريهء سوم كه نظريهء نسبتاً قابل توجهى است مىگويد معناى حركت در يك مقوله اين است كه حركت به منزلهء « نوع » آن مقوله است و مقوله به منزلهء « جنس » آن حركت . مقولات - چنان كه گفتيم - جنس الاجناس هستند . از ضميمه شدن يك سلسله فصول به اين مقولات نوع به وجود مىآيد . ( اين مسئله كه اجناس متوسط داريم يا نداريم در بحث ما تأثيرى ندارد . ) مثلًا كيف جنس الاجناس است و نوعى از انواع كيف حركت است . أين جنس الاجناس است و نوعى از انواع أين حركت است .
پس تقسيم كيف به ساكن و سيال ، از قبيل تقسيم جنس به انواع خودش است . پس حركت در اينجا به منزلهء نوعى از انواع كيف است .
نظريهء چهارم نظريهاى است كه معمولًا مورد پذيرش حكماست . مىگويند وقتى حركت را به مقولهاى نسبت مىدهيم معنايش اين است كه موضوع حركت ، موضوع اين اعراض است نه خود اين اعراض . ( موضوع را قبلًا تعريف كردهايم ، يعنى آن چيزى كه حركت را قبول مىكند و به تعبير ديگر آن چيزى كه به حركت متصف مىشود . ) آن چيزى كه موضوع حركت است ، موضوع عرض است نه خود
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 291
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٩١