حركت از جنبههاى گوناگون تقسيمات مختلفى دارد ، مثل تقسيم حركت به مستقيم و غير مستقيم ، كه در اينجا محل بحث نيست . حركت از نظر نسبتش با مقولات هم تقسيمى دارد . مقولات يك نظريهء ارسطويى است . ارسطو انواعى كه در عالم هست دسته بندى كرده و معتقد است كه اين انواع تحت ده جنس اعلى قرار مىگيرد . آن جنس اعلى را « مقوله » مىگويند كه يك مقوله ، جوهر و نه مقولهء ديگر مقولات عرضى است . بعضى از حركات أينى است يعنى به مقولهء « أين » انتساب دارد و بعضى كيفى ، وضعى و يا كمّى است . فعلًا حركت در جوهر محل بحث نيست .
معناى اينكه حركت را به يك مقوله نسبت مىدهيم چيست ؟ اين در واقع يك نوع تحليلى از معناى حركت است ولى نه از حركت بما هو حركت ، بلكه از حركت از آن جهت كه به يكى از مقولات انتساب دارد .
گاهى حكما به انتخاب خودشان مقوله را متعلق « فى » قرار مىدهند . به جاى حركت أينى مىگويند « حركت در أين » و همينطور « حركت در كيف » و مانند آن .
ما مىخواهيم بفهميم كه معناى انتساب حركات به مقولات چيست اعم از اينكه اين نسبت را با كلمهء « فى » بيان كنيم يا با ياى نسبت . اگر مرحوم آخوند اساساً اين تعبير را نمىآوردند كه مقصود از « حركت در مقوله » چيست بلكه همين قدر مىگفتند كه معناى انتساب حركات به مقولات چيست مطلب روشنتر بود .
چهار نظريه در باب نسبت حركت به مقولات
در اينجا چهار نظريه ابراز شده است . نظريهء اول اين است كه معناى انتساب حركت به يك مقوله اين است كه آن مقوله موضوع حركت است . اگر جسمى حركت مىكند و از نقطهاى از مكان به نقطهء ديگر مىرود ، مىگوييم حركت أينى كرده است . معناى حركت أينى اين است كه « أينِ » اين جسم ، متغير و متجدد و به تعبير ديگر متحرك شده است . در اينجا فرقى نمىكند كه كلمهء متحرك ، متغير و يا متجدد را به كار ببريم .
نظريهء دوم مىگويد كه وقتى حركت به مقولهاى نسبت داده مىشود مقصود اين است كه جوهر توسط آن مقوله حركت مىكند . ( البته در اينجا حركت در جوهر مطرح نيست چون اين حرفى است كه قدما هم مىگفتند و لذا نقض به حركت جوهرى نكنيد . فعلًا آن چهار حركت ديگر محل بحث است . ) در حركت در هريك از چهار مقوله ، آن كه متغير و متحرك است جوهر است ولى جوهر به تبع آن مقوله