پس خلاصهء جواب اين ايراد كه اگر علت امر متغير متغير باشد بايد سلسلهء علل بى نهايت باشد ، اين شد كه آن متغيرى علتش متغير است كه تغير ، عارضى آن باشد ، نه آن متغيرى كه تغير ذاتى آن است . بعد اين سؤال پيش آمد كه چه تفاوتى است ميان آنجا كه تغير ذاتى است و آنجا كه تغير عرضى است . پاسخ اين است كه آنجا كه تغير ذاتى است شىء داراى دو جنبه است : جنبهء ثبات و جنبهء تغير . ما از خارج اين را عرض كرديم كه بهطور كلى تقسيمات وجود ، نسبى و مقايسهاى است و هميشه يكى از دو قسيم ، به اعتبارى غير از آن اعتبارى كه تقسيم بر اساس آن صورت گرفته است شامل ديگرى است . مقدمهء ديگر اينكه در باب خارجيت و ذهنيت ، در باب فعليت و قوه ، در باب وحدت و كثرت ، در باب ثبات و تجدد و امثال آن ، آن چيزى كه مفاض از ناحيهء علت است جنبهء غير مقايسهاى است . هميشه وجود خارجى است كه افاضه مىشود ولى يكى از وجودات خارجى وجود خارجى نفس ( ادراكات نفسانى ) است كه در مقايسهء با وجودات ديگر ذهنى است . هميشه فعليت افاضه مىشود ولى يكى از فعليتها فعليتى است كه در مقايسه با فعليت ديگر قوه است . هميشه وحدت افاضه مىشود ولى در ميان وحدتها وحدتى است كه در مقايسه با وحدت ديگر كثرت است . هميشه ثبات افاضه مىشود ولى در ميان ثباتها ثباتى است كه در مقايسه با اشياء ديگر ثبات نيست بلكه تغير است .
اين خلاصهء اين فصل است كه اگر اين نكات بهطور دقيق درك نشود مسئلهء « ربط متغير به ثابت » آنچنان كه بايد درك نمىشود . اين مطلب را در ذهن داشته باشيد تا بعد سراغ اين مطلب برويم كه ما چه داعى داريم كه رابط را طبيعت جوهرى بدانيم . ما نظر مرحوم شيخ كه رابط را حركت وضعى و عرضى مىداند مطرح خواهيم كرد و البته بخشى از اين مطالب هنگام بحث دربارهء فصل سى و سوم خواهد آمد « 1 » .
هامش
( 1 ) . سؤال : آيا درست است كه بگوييم با اين بيان پاسخ بوعلى داده مىشود ؟