است .
پس جسم و جوهر جسمانى مىتواند متحرك باشد به اين معنا كه مىتواند موضوع حركت باشد . پس اجسام عالم مىتوانند موضوع حركت واقع شوند يعنى مىتوانند در مرتبهء بعد از وجودشان ، در مرتبهء زائد بر وجودشان موضوع يك سلسله حركات « وارد بر جسم » باشند . اما به اين بيان ، اينكه حركت « در خود جسم » باشد ديگر امكان پذير نيست ، چرا ؟ براى اينكه حركت نيازمند به موضوعى است كه آن موضوع ، خودش بايد جسم باشد . آنوقت اگر حركت در خود جوهر جسم باشد حركت بلاموضوع مىشود . اينكه اين مطلب را در اينجا گفتهاند براى اين است كه بيانى كه ديگران داشتهاند مورد توجه باشد چون اين حرف بعداً رد خواهد شد .
نتيجهء اين فصل چه خواهد بود ؟ نتيجهء آن ، مسألهاى است كه هم با بحث حركت جوهرى مرحوم آخوند ارتباط پيدا مىكند و هم با بحثهاى امروز . حال كه هر جا حركتى در عالم وجود داشته باشد ، بايد جسمى وجود داشته باشد كه آن جسم حركت را بپذيرد ، پس حركت نمىتواند در جايى صورت بگيرد كه اصلًا جسمى در كار نباشد ، كه گفتيم جسم امرى است بين القوة و الفعلية و به تعبير ديگر مركب از قوه و فعل .
در فرضيات امروز اين مطلب گاهى به چشم مىخورد كه مىگويند در جايى كه حركت وجود دارد ، هيچ لزومى ندارد كه ما فرض متحرك بكنيم ، مثل موج بدون متموّج . موج وجود دارد ؛ ديگر چه لزومى دارد كه فرض كنيم شيئى وجود دارد كه موج را مىپذيرد و آن هم لزوماً بايد جسم باشد . يا در باب نور بعضى مىگويند كه نور اساساً موج است نه يك چيزى كه داراى موج است . اگر كسى بگويد موج نيازمند حامل است و يك چيزى بايد باشد كه موج را حمل كند اين ، تعبير ديگرى از نظريهء فلاسفه است كه حركت احتياج به موضوع دارد . اما اگر كسى بگويد هيچ لزومى ندارد كه براى موج ، حامل فرض كنيم معنايش اين است كه موج وجود دارد بدون اينكه پاى جسمى در كار باشد .
اما صدرالمتألهين همين نظريهاى را كه در ابتدا ذكر مىكند در « فى حكمة مشرقية » رد مىكند اما نه به اين معنا كه حركت وجود دارد و جسم وجود ندارد كه در برخى نظريات امروز مطرح است بلكه به اين معنا كه لزومى ندارد كه ما جسم را
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 229
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٢٩