محرك منتهى به محرك غيرمتحرك نمىشود . پس ما فوق اين آخرى ( متحرك اخير ) همه ، واسطه و متحرك محرك هستند . گفتيم واسطه ، چه يكى باشد چه هزارتا و چه غيرمتناهى ، حكم يك واحد را دارد . پس تمام اين غيرمتناهى هم مابعد خود را - كه متحرك اخير باشد - حركت نمىدهد مگر آنكه چيز ديگرى اين غيرمتناهى ( واسطه ) را حركت دهد . حال كه اين چيز ديگر وجود ندارد اين واسطه نمىتواند محرك باشد . پس لازم مىآيد اينها حركت نكنند و اگر اينها حركت نكنند آخرى نبايد حركت داشته باشد در حالى كه چنين نيست . پس محال است كه سلسلهء متحركات در طبيعت غيرمتناهى باشد .
يك مثال
ديديم كه فرض ما در مورد محركى نيست كه در زمان قبل وجود داشته است . روى آن كسى بحث نمىكند چون آن محرك واقعى نيست . حركت كوچك برگ يك درخت را در نظر بگيريد . اگر از جنبهء طبيعى بخواهيم نظر كنيم مىگوييم علت حركت اين برگ درخت مثلًا حركتى بوده كه در لحظهء قبل هوا ( باد ) داشته است . باد معلول حركت ديگرى است كه مثلًا در زمان قبل در جوّ در اثر تغيير درجهء حرارت حاصل شده است . فيلسوف قبول ندارد كه اينها علت حركت برگ درخت باشند .
مىگويد اينها معدّات هستند . آن كه اين برگ را حركت مىدهد نيرويى است در درون خود برگ و آن نيرو چون در طبيعت است حتماً در درون خودش متحرك است و آن هم محركى بايد داشته باشد كه از درون خودش نمىتواند بيرون باشد . آن هم اگر از سنخ طبيعت باشد حتماً متحرك است . پس تا آنجا كه به طبيعت تعلق دارد حركتى است و حركتى علت حركتى ، و حركتى علت حركتى ، و . . . ولى تمام حركتها همزمان هستند بدون اينكه از يكديگر جدا باشند . اين حركتهاى همزمان بايد به قوهاى و به مبدئى كه خودْ متحرك نباشد منتهى شود .
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه محرك عقلى يا محرك اول كه خود تغييرناپذير است و حركت ناپذير ، چگونه حركت را در طبيعت ايجاد مىكند ؟ اينكه خود طبيعت ، حركت را در طبيعت ايجاد كند براى ما امرى است معقول و مفهوم ولى غير طبيعت چگونه حركت را در طبيعت ايجاد مىكند ؟ اين همان مسألهاى بود كه در جلسهء قبل اشاره كرديم . گفتيم يكى به آن معناست كه غير طبيعت حكم غايت را